عاشورانامه

 

...ناگهان قلب حرم وا شد و یک مرد جوان

مثل تیری که رها می‌شود از دست کمان

 

خسته از ماندن و آماده رفتن شده بود

بعد یک عمر رها از قفس تن شده بود

 

مست از کام پدر بود و لبش سوخته بود

مست می‌آمد و رخساره برافروخته بود

 

روح او از همه دل کنده، به او دل بسته

بر تنش دست یدالله حمایل بسته

 

بی‌خود از خود ، به خدا با دل و جان می‌آمد

زیر شمشیر غمش رقص کنان می‌آمد

 

یاعلی گفت که بر پا بکند محشر را

آمده باز هم از جا بکند خیبر را

 

آمد، آمد به تماشا بکشد دیدن را

معنی جمله در پوست نگنجیدن را

 

بی امان دور خدا مرد جوان می‌چرخید

زیرپایش همه کون و مکان می‌چرخید

 

بارها از دل شب یک تنه بیرون آمد

رفت از میسره از میمنه بیرون آمد

 

آن طرف محو تماشای علی حضرت ماه

گفت:لاحول ولاقوه الابالله

 

مست از کام پدر، زاده لیلا، مجنون

به تماشای جنونش همه دنیا مجنون

 

آه در مثنوی‌ام آینه حیرت زده است

بیت در بیت خدا واژه به وجد آمده است

 

رفتی از خویش‌، که از خویش به وحدت برسی

پسرم! چند قدم مانده به بعثت برسی

 

نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

به تماشای نبرد تو خداوند آمد

 

با همان حکم که قرآن خدا جان من است

آیه در آیه رجزهای تو قرآن من است

 

ناگهان گرد و غبار خطر آرام نشست

دیدمت خرم و خندان قدح باده به دست

 

آه آیینه در آیینه عجب تصویری

داری از دست خودت جام بلا می‌گیری

 

زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده‌ای

به خدا بیش‌تر از پیش پیمبر شده‌ای

 

پدرت آمده در سینه تلاطم دارد

از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد

 

غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا

آه، لب واکن و انگور بخواه از بابا

 

گوش کن خواهرم از سمت حرم می‌آید

با فغان پسرم وا پسرم می‌آید

 

باز هم عطر گل یاس به گیسو داری

ولی اینبار چرا دست به پهلو داری؟!

 

کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است

یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!

 

مثل آیینهء در خاک مکدر شده‌ای

چشم من تار شده یا تو مکرر شده‌ای؟!

 

من تو را در همه کرب و بلا می‌بینم

هر کجا می‌نگرم جسم تو را می‌بینم

 

ارباْ اربا شده چون برگ خزان می‌ریزی

کاش می‌شد که تو با معجزه‌ای برخیزی

 

مانده‌ام خیره به جسمت که چه راهی دارم

باید انگار تو را بین عبا بگذارم

 

باید انگار تو را بین عبایم ببرم

تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم...

*پ.ن:

شهر زيباي حميدرضا برقعي شاعر جوان و متعهد كه ديدم حيفه همه نخونن

 

سیب نامه

 

بــا هـر بــهـانه و هـوسـی عاشقت شده‌است

فـرقی نـمـی‌کند چـه کـسی عاشقت شده‌است

 

چـیـزی ز مـاه بـودن تــو کــم نـمـی‌شـود

گـیرم کـه بـرکه‌ای نـفـسـی عاشقت شده‌است

 

ای سیــب سـرخ غـلت زنـان در مسیـر رود!

یک شهـر تـا به مـن بـرسی عاشقت شده‌است

 

پــر مــی‌کشی و وای بــه‌حــال پـرنــده‌ای

کـز پــشـت مـیـلـه قفسی عاشقت شده‌است

 

آیـیـنه‌ای و آه کــه هــرگــز بــرای تـــو

فـرقی نـمـی‌کـند چه کسی عاشقت شده‌است

 

*

پ.ن:

شعر از فاضل نظری است

*

پ.ن:

اینقدر قشنگ هست که آدم دوست داشته باشه هزار بار بخونه٬ اما به من اصلا مربوط نیست و این نظر لطف شماست.

          

 

ساعت 9.30

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

همه ماتشون برده بود، درست سر ساعت اومد و در رو باز كرد، پيرهن مردونه اتو كشيده، شلوار سالم و بدون پارگي، كفش و از همه عجيب تر يك پاكت Winston ULTRA LIGHTS.

قبل از اينكه راه رفتن جديدش توجه همه رو جلب كنه سلامش به چشم اومد:«سلام دوستان!!» و آروم رفت تو اتاقش، فقط عقاب جواب سلامش رو داد چون متوجه اتفاق جديدي نشده بود.

در كه پشت سرش بسته شد همه بهت زده داشتن به هم نگاه مي كردن، وقتي برگشت چيزي رو گفت كه همه انتظارش رو داشتن:«قبول كرد!!» به همين سادگي! همه چيز به همين سادگي پيش رفت به جز يك لحظه كه بقض همه تركيد و اون لحظه اي بود كه گلريز به حرف اومد:« وي لوز هيم!!!»

با اين حرف ديگه هيچ كس روي پاي خودش بند نبود، همه اشك مي ريختن و ...

يعني به همين سادگي؟ نه، اين اتفاق نبايد به همين سادگي بيافته!

 

يك ماه قبل

ساعت 11.30

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

با لگد در رو باز كرد، مثل هميشه تا از در وارد شد با صداي دو رگه اي كه معلوم بود اولين كلمات صبحش رو ادا مي كنه سلام كرد، از روي شلوار لي پاره اي كه از ماه عسل جعفرخان مونده بود نشيمنش رو خاروند و براي اينكه باز رئيس چيزي بهش نگه دستي به موهاش كشيد.

مسلما اون موها با يك ساعت كار و ممارست هم درست نمي شد، ولي دستش رو كه بالا برد بوي "كتلت" تمام تحريريه رو پر كرد، اين كار فقط باعث شد زير بقل پاره پيرهنش كه برخلاف جاهاي ديگش زرد رنگ شده بود توجه همه رو جلب كنه!

بي سر و صدا به اتاقش رفت، كوله پشتيش رو گذاشت و بدون توجه به داد و فرياد رئيس كه از دير اومدنش خيلي شاكي شده بود ولو شد روي صندلي! سريال تكراري درست مثل هر روز اين اتفاق افتاد، امير همون امير بود.

حتي گلريز هم كه مي گفت:« وود يو لايك تو درينك اِ تي؟»

 

يك هفته قبل

ساعت 14.30

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

از پله ها بالا اومد، خرت خرت كفشهاي ميرزا نوروزيش رو همه ساختمون ميشناختن، همين باعث مي شد با شنيدن صداي پاش همه سيگاراشون رو قايم كنن!

روز خوبي نبود، همه داشتن به نحوه بد پخت غذا گير مي دادن ولي امير خوشحال بود از اينكه 5 نفر ناهار نخورده بودن و اون هم بالاخره يه بار تو عمرش 5 پرس غذاي گرم رو يك جا مي خورد!

رسيد و با همون خلال دندون گوشه لبش سعيد رو مخاطب قرار داد:«يه ...!»

هنوز حرفش تموم نشده بود كه سعيد مثل هميشه دستش رو به نشونه تسليم از جيبش در آورد و پاكت سيگارش رو جلوي امير گرفت. امير هم سرش رو تكون داد و همونطور خرت خرت كنان تا آشپزخونه رفت.

همه چيز تكراري بود، حتي صداي گلريز كه مي گفت:« پليز پِي اتنشن تو ترش بين!»

حتي تعقيب امير توسط عقاب هم تكراري بود، همون حرف هاي قديمي بين يه استاد و شاگرد:« داداش، دوتا كام...»

 

دو روز قبل

ساعت 15

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

صداي بلند بحث هاي داغ مهدي و امير ميومد، امير كه ازدواج رو كاري خوب مي دونست و مهدي كه نظرش بر خلاف اين بود.

حرف هاي مهدي به همون اندازه عجيب بود كه دفاع امير، ولي همين كه جفتشون در مورد سيگار كشيدن در هنگام بحث اشتراك نظر داشتن باعث مي شد بحث به جاهاي باريك نكشه!

عجيب بود، بوي كتلت كمتر ميومد و جاي برس روي سر امير ديده مي شد، امروز روز بزرگي بود، امير و اتفاقات ذكر شده و مهدي و از همه مهمتر گلريز كه با همون صداي آرومش امير و مهري رو به آرامش دعوت مي كرد:«هي گايز، كول داون پليز...!»

 

يك روز قبل

ساعت 19

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

ماشين ريش تراشي و ژيلتش رو برداشت و به سمت دستشويي رفت، بعد از دوساعت و نيم كه صداي آب ميومد بيرون اومد، در حالي كه صورت تراشيدش رو با تي-شرت كهنه فرورتيش خشك مي كرد.

همش نگران بود و مدام با تلفن صحبت مي كرد، در تمام صحبتهاش فقط مشخص بود كه داره تلاش ميكنه كه به قرار خاصي برسه.

وقتي داشت ميرفت احساس ميكردم داره ميره سفر، يه مسافرت دورِ دورِ دور... مسافرتي كه شايد برگشتي نداشته باشه، انگار ميرفت جبهه!

دوساعت و پنجاه و نه دقيقه طول كشيد اما بالاخره نتونست با تلفن عقاب رو توجيه كنه كه دبير سرويس عكس كدومشونه و "كي" بايد به "كي" دستور بده، بالاخره هم كوتاه اومد و براي اينكه ركورد سه ساعته شكسته نشه تلفن رو قطع كرد.

در رو باز كرد و راه افتاد، راه افتادني كه بوي خطر مي داد، اين رو حتي گلريز هم فهميد:« سام سينگ ايز رانگ، وي هّو اِ سيچويشن هيِر!»

 

روز واقعه

ساعت 9.35

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

هيچ كس نمي دونست ديشب به امير چطور گذشت، خودش هم هيچ حرفي نزد، ولي گلريز راست مي گفت، ما امير رو از دست داده بوديم.

اينكه چي بين امير و رئيس متعجب گذشته بود نقطه مبهم ديگه اون روز بود، ولي رئيس راه مي رفت و مي گفت:« عجب اشتباهي كردن!!!»

يك ساعتي طول كشيد تا همه به حالت عادي برگشتن، همه به حالت عادي برگشتن به جز من و امير، به جز من كه تا عصر گيج بودم و قدم ميزدم، اون روز تا عصر تو خيابون و زير بارون قدم مي زدم و به حرفهاي آخر گلريز فكر مي كردم:« لاست فرندز، ايتز اِ پارت آف لايف...»

اون روز يك ساعتي طول كشيد تا همه به حالت عادي برگشتن، به جز من و اميري كه ديگه هيچ وقت به حالت عادي خودش بر نميگرده...

باغنامه

 

ديشب باغ قلهك يكي دو ساعتي به دست بچه هاي بسيج دانشجويي تسخير شد و پرچم فلسطين به جاي انگليس بالا رفت.

اين اتفاق بسيار بزرگي بود، چون هميشه در مقابل اين باغ تجمع مي شد ولي هيچ وقت هيچكس به داخل راه پيدا نكرده بود، دوم اينكه باغ قلهك براي تهراني هاي امروز مثل لانه جاسوسي به حساب مي آمد، سوم اينكه بسيج دانشجويي كه همه بهش برچسب سوسولي مي زدند اين كار رو كرد و هزار چيز ديگه كه اين كار رو مهم و مهم تر مي كرد.

باغ قلهك تسخير شد، پرچم رو پايين كشيدند و پرچم فلسطين رو بالا بردند، بعد هم با زيارت عاشورا و توافق مسالمت آميز باغ تخليه شد.

همين مسئله باعث شد كه تا صبح براي كار خبري در قلهك مشغول باشيم.

همه مقابل دفتر حافظ منافع مصر تجمع كردند و شعار دادند، بعد از آرامش عده اي به سفارت عربستان حمله كردند و با كوكتل مولوتف و سنگ به اين ساختمان حمله كردند و تمامي شيشه ها را شكستند،‌ساعت حدود يك شب هم عده اي به سمت دفتر حفاظت منافع مصر در ايران حمله كردند و براي ورود به اين دفتر تلاش بسياري كردند كه با ممانعت نيروي انتظامي اين كار متوقف شد.

واقعيت اين بود كه گزارش گروه دوم رو كه مي خواستند وارد دفتر مصريها بشوند خود شخص من به مامورين نيروي انتظامي دادم، اما وقتي در چشمهاشان نگاه مي كردم هيچ چيز جز انگيزه عمل به تكليف نبود!

اينقدر مصمم بودند كه باتوم و گاز اشكاور هم اثر نمي كرد، مي ايستادند، با مامورين نيروي انتظامي بحث اعتقادي مي كردند، سينه مي زدند، شعار مي دادند و به سمت دفتر حمله مي كردند! جالب اينكه حتي اگر كتك هم مي خوردند نه كسي را مي زدند و نه به كسي توهين مي كردند، فقط مامورين را هل مي دادند و دنبال راه بودند! شايد تكليف آنها غزه بود و دفتر، براي همين هم به نيروي انتظامي كاري نداشتند.

 

نیوتننامه

 

قوانینی که نیوتن از قلم انداخت...

 

قانون صف:

اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

 

قانون تلفن:

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

 

قانون تعمیر:

بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

 

قانون کارگاه:

اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

 

قانون معذوریت:

اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

 

قانون حمام:

وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

 

قانون روبرو شدن:

احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

 

قانون نتیجه:

وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

 

قانون بیومکانیک:

نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

 

قانون تئاتر:

کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

 

قانون قهوه:

قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

 

كردان نامه

                                    

 

اولا تبريك ميگم كه كردان رو كله كردن و ديگه به جاي اون خنده هاي يخي كه تو عكساي خبرگذاري فارس داشت خبري نخواهد بود! حالا ما يكي دو روز هم كه شده بهش مي خنديم.

دوما كه مواظب باشيد سراغ شما نيان! (من از همون روزي كه اين اتفاق افتاد ديپلمم رو همراهم دارم تا در مواقع لزوم ارائه كنم.)

اما مسئله سوم و اصلي مربوط به روح اين اتفاق بود.

وقتي كردان رو استيضاح مي كردن خيلي ها خنديدن و حال كردن(يكيش من!) ولي بعد از كمي تفكر خيلي ها ديگه نخنديدن!

روح استيضاح كردان اين نبود كه زاكاني و نادران مي خواستن قدرت از دست رفتشون رو تو مجلس برگردونن، روح استيضاح اين نبود كه بعضي ها از مدرك نداشتن كردان ناراحت بودن، روح استيضاح اين نبود كه بعضي ها مي خواستن از دولت نهم يا به حساب بعضيها دهم انتقام بگيرن و روح استيضاح هزار و يك چيز ديگه نبود!

روح اين استيضاح تو تقوايي بود كه خيلي ها نداشتن!

آقايوني كه ميان و بدون حتي يه ذره ترس از خدا دروغ به اين بزرگي تحويل مردم ميدن و محكم هم پاش مي ايستن بدون شك غير از مدرك تقوي هم ندارن!

خيلي ساده است كه وقتي مي بيني عالم و آدم دروغگو خطابت مي كنن و حتي رئيس جمهور هم پشتت رو خالي كرده خودت يه ذره تقوي به خرج بدي و راهتو بكشي و بري!

آقاي احمدي نژاد، دروغگويي خيلي بدتر از استيضاح كردن يه دروغگو مي تونه باشه! شما مسلموني و ما هم همون خدايي رو مي پرستيم كه شما مي پرستين! ولي نمي دونم چرا شرع ما يه خورده با شرع شما فرق مي كنه!

آقاي احمدي نژاد، تقوي اين نيست كه به هر قيمتي حرف حرف آدم باشه، تقوي رو از نخل كاشتن و چاه كندن علي(ع) بايد ياد گرفت.

چند روز پيش خبري ديدم كه قاليباف گفته بود كه آرامش كشور مهمتر از رئيس جمهور شدن منه! شايد اين مقايسه خيلي هم درست نباشه ولي امروز روز اگه علي(ع) هم بود و مي ديد حكومت اسلامي به نبودنش زنده مي مونه تو نخلستان و ته چاه هاي وقفي بايد پيداش مي كردي!

قاليباف نعوذ بالله علي(ع) نيست ولي كاري رو ميكنه كه معلومه الگوش علي(ع) بوده، امان از آدمهايي كه بر پيشاني پينه دارند و دم از شرع مي زنند و براي يك صندلي به هر دروغي متوسل مي شن!

اين يعني تقوي، اين يعني همه چيز فداي حكومت اسلامي، اين يعني همه چيز فداي انقلاب! يعني من نبودم هم نبودم، بودن نظام مهمه!

اگه به حرف باشه منم براي انقلاب خون ميدم، ولي اونايي كه صندلي رو نمي تونن ول كنن شايد يه روزي از خودشون و خونواده هاشون هم نتونن بگذرن! خدا عاقبت همه ما رو ختم به خير كنه!

به هرحال ولله خير الماكرين رو به چشم ديديم كه نه مدرك جعلي از اين سد عبور مي كنه و نه رئيس جمهور ميشناسه!

خدا رحمت كنه شهيد بهشتي رو و جواب اين نامردهايي رو هم بده كه به اسم شهيد بهشتي به هر گندي كه ميزنن رنگ ميدن!

عقابنامه

اين يكي از شعراي بسيار زيباي ادبيات ماست كه دكتر پرويز خانلري سروده، حيفم اومد رو وبلاگم نباشه، البته، منظور ديگه من از اين شعر اينه كه بعضيها بدونن يا به ياد بيارن كه زندگي كردن طولاني اصلا چي هست، آدم چه جور ميتونه سيصد سال عمر كنه! رژيم غذايي خشي تو كتاب "بي وتن" رو وقتي ميبينم كه ضمانت مي كنه شما سيصد سال عمر كنين دقيقا ياد كلاغ ميافتم!

بله، ‌زندگي كردن ارزش كلاغ بودن رو نداره، بلكه عقاب مردن از كلاغ زيستن خيلي بهتره!‌ عقاب راه خودش رو انتخاب كرد، راه خودتون رو انتخاب كنيد، مردن اينقدرا هم سخت نيست!

 

 

گشت غمناك دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ايام شباب

ديد كش دور به انجام رسيد

آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد

ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ي نا چار كند

دارويي جويد و در كار كند

صبحگاهي ز پي چاره ي كار

گشت برباد سبك سير سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بيم زده ، دل نگران

شد پي بره ي نوزاد دوان

كبك ، در دامن خار ي آويخت

مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه كرد و رميد

دشت را خط غباري بكشيد

ليك صياد سر ديگر داشت

صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير

زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صيد هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت

زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از كف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زيسته افزون ز شمار

شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا ديد عقاب

ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد

با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلي دارم اگر بگشايي

بكنم آن چه تو مي فرمايي ››

گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم

تا كه هستيم هوا خواه تو ييم

بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟

جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد كنم

ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››

اين همه گفت ولي با دل خويش

گفت و گويي دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون

از نياز است چنين زار و زبون

ليك ناگه چو غضبناك شود

زو حساب من و جان پاك شود

دوستي را چو نباشد بنياد

حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد

پر زد و دور ترك جاي گزيد

زار و افسرده چنين گفت عقاب

كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب

راست است اين كه مرا تيز پر است

ليك پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ايام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سيري نيست

مرگ مي آيد و تدبيري نيست

من و اين شه پر و اين شوكت و جاه

عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز

به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

پدرم نيز به تو دست نيافت

تا به منزلگه جاويد شتافت

ليك هنگام دم باز پسين

چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت بامن فرمود

كاين همان زاغ پليد است كه بود

عمر من نيز به يغما رفته است

يك گل از صد گل تو نشكفته است

چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟

رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري

عهد كن تا سخنم بپذيري

عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست

دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود

آخر از اين همه پرواز چه سود ؟

پدر من كه پس از سيصد و اند

كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثير

بادها راست فراوان تاثير

بادها كز زبر خاك و زند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر

باد را بيش گزندست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آيت مرگ بود ، پيك هلاك

ما از آن ، سال بسي يافته ايم

كز بلندي ،‌رخ برتافته ايم

زاغ را ميل كند دل به نشيب

عمر بسيارش ار گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است

عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار بهين درمان ست

چاره ي رنج تو زان آسان ست

خيز و زين بيش ،‌ره چرخ مپوي

طعمه ي خويش بر افلاك مجوي

ناودان ، جايگهي سخت نكوست

به از آن كنج حياط و لب جوست

من كه صد نكته ي نيكو دانم

راه هر برزن و هر كو دانم

خانه ، اندر پس باغي دارم

وندر آن گوشه سراغي دارم

خوان گسترده الواني هست

خوردني هاي فراواني هست ››

****

آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ

گندزاري بود اندر پس باغ

بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلاي دل و جان

سوزش و كوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه

زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست

لايق محضر اين مهمان ست

مي كنم شكر كه درويش نيم

خجل از ما حضر خويش نيم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند

تا بياموزد از او مهمان پند

****

عمر در اوج فلك بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش

حيوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلك طاق ظفر

سينه ي كبك و تذرو و تيهو

تازه و گرم شده طعمه ي او

اينك افتاده بر اين لاشه و گند

بايد از زاغ بياموزد پند

بوي گندش دل و جان تافته بود

حال بيماري دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاري ، ريش

گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش

يادش آمد كه بر آن اوج سپهر

هست پيروزي و زيبايي و مهر

فر و آزادي و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

ديده بگشود به هر سو نگريست

ديد گردش اثري زين ها نيست

آن چه بود از همه سو خواري بود

وحشت و نفرب و بيزاري بود

بال بر هم زد و بر جست ا زجا

گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا

سال ها باش و بدين عيش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نيم در خور اين مهماني

گند و مردار تو را ارزاني

گر در اوج فلكم بايد مرد

عمر در گند به سر نتوان برد ››

****

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلك ، همسر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود

نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

المپیکنامه

پررويي و هزار و يك دردسر

افتتاح پروژه "كي بود كي بود من نبودم"!!!

 

 

المپيك روز به روز سياه تر مي شه و كم كم بايد منتظر حكايت هميشگي "كي بود كي بود ما نبوديم" باشيم.

البته خيلي هم صبر لازم نيست و از همين الان هم آقايون شروع كردن به فرافكني!

جناب علي آبادي كه معرف حضور هستن؟ مقام معظم سازمان رو عرض مي كنم كه فرق پينگ پنگ و تنيس رو نميدونه، فيفا رو تحريم مي كنه، نامجومطلق رو به تيم ملي دعوت مي كنه و هزار و يك كار اينجوري ديگه تو پرونده داره استارت ماجراي شكست پكن رو زده و از همين الان با اينكه خودش متهم رديف اوله داره اين و اون رو متهم مي كنه!

بنده خدا شايد نمي دونه كه وقتي ايران در پكن طلا نگيره اول از همه يقه خودش رو مي گيرن، ولي حالا اومده و براي اولين گام اعلام كرده كه شكست پكن حاصل ضعف مديريت كميته ملي المپيك بوده!

واقعا آبروريزيه كه اين بنده خدا نفر اول ورزش ماست!

البته اين بيچاره هم خيلي مقصر نيست، نمي دونه ورزش چه خبره و وقتي برگرده چه بلايي سرش ميارن! ولي از همين الان داره نعل رو بقول بعضيا برعكس مي كوبه!

خب طبيعيه كه تو اين بلبشو نفر اول ورزش مملكت بايد به يكي گير بده وگرنه حسابش با كرام الكاتبينه!

راستي، به اين فكر كردين كه اگه تو چند روز باقي مونده مدال بگيريم چي ميشه؟

خب معلومه، آقا سر ميگيره بالا و ميگه تا اونجاش مال اونا بود و از اونجا به بعدش مال ماست!

چه ميشه كرد، پر روييه و هزار و يك دردسر! حالا بشين ببين دست و پا زدن آخرش به كجا ميرسه!

*پ.ن1:

با اين يال و كوپال آقا قول عنوان تو بازيهاي آسيايي هم داده، البته، من كه به شخصه حالا ديگه يه ماه هم روي اين صندلي نمي بينمش!

*پ.ن2:

قبلا اشاره كرده بوديم:

المپيك، وعده هاي شيك و بن بستي چنين باريك...

 

رهبرنامه

 

این بیت هزار فعل مبهم دارد

این رود هزار سد محکم دارد

 

حکم ازلی نبود این قافیه ها

نقل است هزار گفت و گفتم دارد

 

در مصرع بی وزن کتابم هرشب

سنگیست به پا که وزن مبهم دارد

 

مرگ است برای ما که می فهمیدیم

جنگ است که حرف کشت و کشتم دارد

 

ما لازم این مصرع پایان بودیم

این لازمه هم هزار ملزم دارد

 

پشت سر او نماز هم می خواندیم

"این شهر هزار ابن ملجم دارد"

 

 

رجبی نامه

                          

 

 

خدایا به خاطر این مطلبی که می نویسم از تو عذر می خواهم ، شاید ببخشی مرا به دلیل این که در گفتارم احساس شخصی ام دخیل شد:

 

روزگار عجیبی است ، به جای اینکه مردم خود را روی اسب نگه دارند از اصل به زمین می کوبند !

همین فاطمه رجبی که از چادر سرش تا تحصیلات و آزادی بیانش را مدیون قالیباف هاست حالا اینطور به آنها می تازد .

گاهی وقتها دلم برای شهیدان می سوزد ، رفتند ، سر دادند ، جان بخشیدند و پر گرفتند تا یتیمانشان تحت تاثیر کلام افرادی باشد که نه تنها از ادب بویی نبرده اند که دیگران را نیز به ضعف خود محکوم می کنند .

پست و ذلیل اصطلاحات جدید سیاسی است که در ادبیات بی ادبان حاکم است . وای بر ما که در این زمانه هستیم و چنین به مسلمانی مسلمانان تهمت می زنند .

اگر این رفتار رفتار خوارجی نیست پس نهروانی ها چه کردند ؟ مگر نه اینکه پشت پیشانی پینه بسته و چهره منور خود خباثت داشتند ؟ آیا تعریف دیگری برای جهل هست ؟

خانم رجبی ، من نه از خانواده شهیدم و نه داعیه درک این مقام را دارم ، ولی به خدای لا شریک شهادت می دهم که باید در روز قیامت جوابگوی این قشر باشید !

بعضی وقت ها اشک های قالیباف را به یاد می آورم که از پرواز بدون وداع برادرش می گفت ! همین مردی که حالا به توهم شما آدم موصاد است و برای رئیس جمهور شدن از شیوه های بلری استفاده می کند .

اف بر شما که اینچنین بی حرمتی را در دستور کار خود قرار دادید و همسر محترمتان هم به مثابه پدری که از ناسزا گویی فرزند لوسش لذت می برد فقط همان خنده بی نمک را تحویل می دهد .

شاید اگر کس دیگری بجز دختر مرد بزرگی چون مرحوم دوانی این نامه را نوشته بود لحنش را به کم کاری والدینش در خصوص تربیتش نسبت می دادم !

 

*پ.ن:

خوش به حالت حاج احمد متوسلیان که رفتی و امروز از کسانی که چادر به سر می کنند طعنه پوتین های خاکی ات را نمی کشی!

چمران نامه

 

همتون تا حالا تی شرت هایی با عکس چه گوارا رو تن دوستان دور و نزدیک دیدین، پسرایی که با این تی شرت ها می خوان چپی و انقلابی بودن خودشون رو ثابت کنن، روحیه ای که عموما هم تو این آدم ها وجود نداره، ولی بسیاری از همین جوونا اصلا نمیدونن "چه" کجایی بوده، چیکار کرده و اصلا برای چی معروف شده! الان زنده است یا خیلی وقت پیش مرده، اصلا چه ربطی به ما داره و یه سری از این سوالا.

فقط این لباس رو می پوشن که بگن ما با مد پیش می ریم و از دنیا مطلعیم! غافل از این که لباس زیرشون "تامی هیلفیگر" نژاد پرسته و روش پرچم امریکاست، "کوکاکولا" میخورن و عاشق "مک دونالد"ن! این یعنی اهدافی که چه بای مبارزه با نظام سرمایه داری دنبال می کرد!!!!!

گذشته از این حرفا دیروز تو رسانه ملی برنامه ای دیدم که واقعا دلم سوخت، به حال خودم، به حال خودمون، و به حال اونایی که فدایی امثال من نمک نشناس شدن! واسه ماهایی که مرغ همسایه رو قاز می دونیم و براش سرو دست میشکنیم!

 

 

البته تو این شلوغی خواننده ها و سوپر استارها و رمان ها و قهرمانای خیالی هالیوودی و بالیوودی خیلی ها یادشون رفته که یه روزی روزگاری یه دکتر که از نظر علمی واقعا جزو بهترین های میلیاردها آدم این دنیا بود از امریکایی که سرزمین موعود خیلی ها بود بیرون اومد و رفت تو بیابونای مصر آموزش نظامی دید، بعد از یه مدت سر از لبنان در آورد و دست به کارای انقلابی بزرگی زد که تا سالهای سال فراموشش نمی کنن!

 

 

بعد به ایران اومد و در حالی که همه انتظار داشتن این دکتر هم مثل خیلی ها وارد بازی سیاست و قدرت بشه سر از جبهه درآورد و تشکیلات جنگ های نامنظم یا همون "چریکی" رو راه انداخت.

 

 

نمیدونم یادمون هست یا نه ولی این دکتر یه روز تو دهلاویه مجرح شد و با تمام زیبایی های دنیا خداحافظی کرد و رفت: "ای حیات! با تو وداع می‌کنم. با همه زیبائی‌هایت ؛ با همه مظاهر جلال و جبروت ؛ با همه وجود وداع می‌کنم ، با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می‌روم ، و از همه چیز چشم می‌پوشم....

ای پاهای من! می‌دانم شما چابکید ، می‌دانم که در همه مسابقه‌ها گوی سبقت را از رقیبان ربوده‌اید ، می‌دانم که فداکارید ، می‌دانم که به فرمان من  مشتاقانه بسوی شهادت، صاعقه‌وار به حرکت در می‌آیید.

اما من آرزوئی دارم ، من می‌خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت درآیید ، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید ، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید ؛ این پیکر کوچک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه‌ها و امیدها و مسئولیت‌ها را ، به سرعت مطلوب ، به هر نقطه دلخواه برسانید .

در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید ، من چند لحظه بعد به شما آرامش می‌دهم ، آرامش ابدی ! دیگر شما را زحمت نخواهم داد.

دیگر شب و روز شما را استثمار نخواهم کرد ، دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد ، دیگر به شما بی‌خوابی نخواهم داد.

و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد .

از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد ، از بی‌غذائی ، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد ، آرام و آسوده ، برای همیشه ، در بستر نرم خاک ، آسوده خواهید بود ،  اما...

اما این لحظات حساس ، لحظات وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقاء پروردگار

لحظات رقص من در برابر مرگ

باید زیبا باشد."

 

 

خاک بر سر ما که جای این موجود فرا انسانی تو زندگی و رفتار و عقایدمون خالیه!

زندگینامه چمران رو که میخوندم دلم شکست، وقتی که گدایی رو دیده بود و چون نمیتونست جایی براش پیدا کنه تا صبح تو سرما پیشش موند! کدوم یکی از اسطوره های خیالی دنیا از همچین سابقه ای حتی تو رویا پردازی های مسخرشون برخوردارن؟ عادت کردیم داستان دخترک کبریت فروش رو بخونیم، ژان والژانی که هرگز وجود نداشته رو دوست داشته باشیم و چه گوارای جنگجو رو عاشقانه بپرستیم!گم شدیم تو شلوغی زرق و برق یه مشت ستاره ای که با دست خالی هم میشه چیدشون!

 

 

یه سری مطالب از این شهید بزرگوار پیدا کردم که تو روز سالگرد شهادتش دیدم میتونه بهترین چیز برای مطالعه باشه!

برای آشنایی بیشتر مطلب مهمب در خصوص شهید بزرگوار، دفاع مهندس سحابی از چمران، مرثیه ای برای دکتر شریعتی از قلم شهید چمران، مطلب جالبی در خصوص دکتر، عکس همرزمان دکتر، عکسی از سید مجتبی هاشمی و زندگینامه و وصیت نامه شهید چمران رو ببینید.

 

قالیباف نامه

محمد باقر قالیباف که معرف حضور همه هست! دکتر و خلبان و سردار و شهردار و فرمانده لشکر و کاندید و ... خلاصه آچار فرانسه نظام رو میگم!

شهردار خوش تیپ تهرانی ها که خیلی از شهر ها به خاطر نداشتنش حسرت می خورن چند روز پیش تو یه اظهار نظر گفته بود که سیاست عرصه کثیفیه!

حرفی که روزی صد بار از زبان آدمهای معمولی بیرون میاد و هیچکس بهش توجه هم نمی کنه ، ولی وقتی دکتر قالیباف از این حرفا بزنه که خودش جایگاه سیاسی داره یه خورده تامل برانگیز می شه!

حالا چرا این بنده خدا این حرف رو گفته ما که هر چی فکر کردیم عقل کوچولومون قد نداد!

رفتیم از خودش پرسیدیم و جواب جالبی هم گرفتیم !

پیشنهاد میکنم شما هم بخونین تا ببینین که این رئیس دوست داشتنی که جدیدا خودش هم جزو سیاسیون محسوب می شه چرا از سیاست شاکیه:

 

 

             

 

"بنده در چند نوبت به گلايه و اعتراض از فضاي حاكم بر سياست كشور از آن به عناوين منجلاب سياسي و عرصه‌‌ي كثيف نام بردم برخي دوستان انتقاد داشتند كه اين تعابير كمي تند است و بهتر بود كمي‌ نرم‌تر بحث را مطرح مي‌كردم.

به دلايلي قبول ندارم آنچه را واقعاً در عرصه‌ي سياسي در جريان است با تعابير بهداشتي‌تر لاپوشاني كنيم. تعارف نمي‌توان كرد. انكار مشكلات يا كوچك كردن آنها دردي را دوا نمي‌كند. به خصوص در عرصه‌ي ارزشي و اخلاقي نمي‌توانيم با تعارف، خوشبيني‌هاي غير واقعي، واقعيت‌ها را انكار كنيم.

براي رفع مشكلات بايد آنچه كه هست را بپذيريم و اين قدم اول براي حل آنهاست.

بنده به هيچ وجه از اصلاح اوضاع نااميد نيستم اعتقادي هم به سياه ديدن واقعيت‌ها، هر چند كه تلخ باشند ندارم، اميدواري را هم يك وظيفه‌ي اخلاقي قلمداد مي‌كنيم تلاش براي آفرينش اميد و نشاط انگيزي را هم وظيفه‌ي مسئولين نظام، همه‌ي روشنفكران و دلسوزان كشور مي‌دانم اما انكار واقعيت‌هاي تلخ هيچ نسبتي با اميد آفريني ندارد، اتفاقاً آنگاه كه به وجود مشكلات اذعان مي‌كنيم اميد براي حل آنها هم ايجاد مي‌شود.

من مي‌گويم مگر نه اينست كه انقلاب ما در صدد درانداختن طرحي نو براي سياست بود كه همراه و در هم تنيده با اخلاق و معنويت باشد و وجه مميزه انقلاب و نظام ما مگر چيزي غير از پيوند اخلاق و سياست بود، انقلاب ما وعده‌ي توسعه، پيشرفت و شكوفايي در همه‌ي ابعاد زندگي مردمان جامعه را مي‌داد و ادعا داشت كه در اين ابعاد زندگي، بعد معنوي و روحي آن هم لحاظ مي‌شود و اتفاقاً عرصه‌هاي مادي هم با معنويت و اخلاق سامان پيدا مي‌كند. ديگران قبل از ما و بهتر از ما به توسعه رسيده بودند ولي ما بر آنها خرده مي‌گرفتيم كه در رسيدن به اين توسعه اخلاق را وانهاده‌اند و سياست‌ و جامعه‌ي بي‌اخلاق را نكوهش مي‌كرديم و نويد نظام سياسي را مي‌داريم كه بر پايه اخلاق شكل گرفته است.

آيا اكنون مي‌توانيم ادعا كنيم كه به اين هدف و آرمان بزرگ نائل گشته‌ايم.

آيا سياست ما به انواع نيرنگ و فريب‌‌ها، بي‌صداقتي‌ها، بي‌مسئوليتي‌ها، تهمت‌ها و افتراها رياكاري ها و قدرت طلبي ها آغشته نشده است.

زماني ادعا مي‌كرديم كه اگر دنبال قدرت هستيم براي بسط ارزشهاي انساني و اخلاقي است. اكنون هم البته همان ادعا را داريم اما در راه رسيدن به قدرت از هيچ بي‌تقوايي حذر نمي‌كنيم.

ماكياولي بنيانگذار سياست نوين غرب به سياستمداران اين نسخه را تجويز كرد كه مي‌توانند اخلاق را ناديده بگيرند و دروغ بگويند و از هر وسيله‌اي براي رسيدن به هدف بهره بجويند.

اما توجه داشته باشيم كه هدفي كه ماكياولي براي سياستمداران ترسيم مي‌كرد وحدت و اقتدار ملي و استواري حكومت بود

ما وعده كرديم كه ما وحدت و اقتدار و منافع ملي را همراه با اخلاق، صداقت، پاكي و راستي تحقق خواهيم بخشيد و عده‌اي كه دل‌هاي بسيار را جذب خود كرد و همگان احساس كردند كه اتفاق بزرگي در حال وقوع است. اما اكنون سياستمداران ما دروغ مي‌گويند تهمت مي‌زنند آبرو مي‌ريزند، هيچ مسئوليتي نمي‌پذيرند اما هيچكدام از اينها را در راه كسب منافع ملي مرتكب نمي‌شوند بلكه در جهت منافع شخصي و گروهي خود اخلاق را زير پا مي‌گذارند.

مي‌گوييم چون هدف ما بر پاساختن عدالت و اصلاح امور انسانهاست و اين هدف مقدسي است پس براي رسيدن به اين هدف والا مي‌توانيم آبروي مخالفان خود را بريزيم به آنان تهمت بزنيم و دروغ ببنديم. ما چون هدفمان اصلاح كشور و آباداني ملت است به رأي مردم هم نياز داريم مي‌توانيم وعده‌هاي دروغين بدهيم. چون پيشرفت كشور و بسط ارزشهاي اخلاقي به تداوم قدرت ما بستگي دارد پس ما حق داريم كه مسئوليت برخي عملكردهاي خودمان را نپذيريم و آنها را به ديگران نسبت دهيم.

در واقع چون هدف ما مقدس است وسيله‌ي آن هم هر چه باشد توجيه پذير است. و اين چيزي نيست جز بنيان اصلي تئوري ماكياولي، بنده در رابطه‌ي اخلاق و سياست بحث فلسفي نمي‌كنم. به تفاوت اقتضائات و ويژگي‌هاي عرصه‌ي سياسي با ساير عرصه‌ها هم واقفم مي دانم كه عرصه سياسي متفاوت از ساير حوزه هاست و ويژگي ها، الزامات، نيازمندي ها و شيوه هاي رفتاري خاص خود را دارد. اما به هيچ عنوان، دروغ، تهمت، باند بازي و بي مسئوليتي را توجيه پذير نمي‌دانم.

سياستي كه همراه با اخلاق نباشد هماني است كه در عرف جامعه‌ي ما معروف است كه ‌پدر و مادر ندارد. همان سياستي كه امام راحل آن را به اهل خود وانهاد و سياست همراه با اخلاق را بنيان گذاشت و سياست بدون اخلاق را سياست بازي دانست.

سياست عرصه‌ي تدبير امور و اصلاح اوضاع كشور است ما به سياست‌ورزي نياز داريم مي‌دانيم كه سياست با قدرت ملازم است براي قدرت هم بايد رقابت كرد رقابت هم آداب و مناسبات خود را دارد اما حرف من اين است كه مي‌توان براي رسیدن به قدرت رقابت کرد ولی اخلاق را هم زیر پا نگذاشت.

اخلاق را هم صرفاً در رقابتهای سیاسی خلاصه نکنیم اخلاق را اگر درست بشناسیم همه ی عرصه های عملکرد سیاسی ما را در بر می گیرد.

هنگامی که سیاستمداری وعده ای می دهد اما برای تحقق آن برنامه ای ندارد و راه عملی کردن آن را نمی داند بی اخلاقی کرده است.

سیاستمداری که امروز در یک جایگاه و مقام حرفی می زند و فردا در مقامی ديگر آن را نفی می کند. اخلاق را زیر پا گذاشته است.

مدیری که مسئولیت رفتار سازمان و مجموعه خود را نمی‌پذیرد رفتار غیر اخلاقی مرتکب شده است.

مسئولی که نصیحت ناصحان دلسوز و متخصصان حوزه ی عمل خود را نمی‌شنود رفتارش با اخلاق عجین نبوده است.

این فهرست را می توان و باید ادامه داد مصادیق اخلاق در سیاست را باید عینی کرد نباید نگاه ها به حضور اخلاق در سیاست به شکل کلی و حالت فلسفی و انتزاعی طرح شود.

باید نویسندگان ما نشان دهند که با اخلاق می توان تک تک رفتارهای سیاستمداران را بررسی و تحلیل کرد و نسبت هر رفتاری را با اخلاق سنجید.

بنده در راه اخلاقی کردن سیاست هم به صرف نصیحت و اندرز گویی معتقد نیستم باید ساختارها و مناسبات روابطی که به رفتاری غیر اخلاقی منجر می شود را شناخت و اصلاح کرد.

بنده اگر عرصه سیاسی را به عنوان منجلاب توصیف کردم از باب فاصله ای است که این عرصه که با اخلاق گرفته است. و به بی اخلاقی و ضد اخلاقی ها آلوده گشته است.

پيوند اخلاق و سياست را محوري ترين يا يكي از محوري ترين ايده هاي انقلاب اسلامي مي دانم. اگر هم از تعابير تند استفاده كردم، قصدم هشدار دادن و جلب توجه دلسوزان كشور به يكي از معضلات اصلي كشور و نظام بود. خواستم همه ي سياسيون ما به خاطر اين حرف من يكبار به اين حوزه بنگرد كه آيا واقعا آنچه هست آني است كه بايد باشد. نا اميد نباشيم اما بپذيريم كه از منظر اخلاقي عرصه ي سياسي كشور ما قابل قبول نيست."

 

نمیدونم

اینقدر میخوام بنویسم که خسته بشی، اینقدر میخوام گله کنم که سقف آسمون خراب بشه، اینقدر میخوام شکوه کنم که به اندازه یک عمر کسی نای خوندن نداشته باشه، اونقدر میخوام دلتنگی کنم که...

وقتی می رفت آخرین چیزی که دیدم یه آردی یشمی بود که داشت دور میشد، همش فکر میکردم که الان از خواب میپرم، الان بر میگرده و میگه بازم میشه یه کاری کرد، برمیگرده و یه راه حل بهم نشون میده که با انجامش میدونم که به نتیجه می رسیم، ولی رفت...

هرچی از دور نگاه کردم که برگرده و با دست بهم اشاره کنه که بیا هیچی ندیدم، یهو موندم وسط دوازده میلیون آدمی که داشتن با هم وز - وز میکردن و از کنار من رد می شدن، دوست داشتم حداقل بعضی هاشون مسخرم کنن ولی همینطوری میرفتن، دنیا داشت دور سرم میچرخید، درست مثل اینکه پرگار داشت دور سوزنش خط می کشید!

اشک داشت تو چشمم موج می زد، وقتی از صورتم سر خورد و رفت پایین حتی جون نداشتم که پاکش کنم، یخ کرده بودم، گلوم درد میکرد، میخواستم داد بزنم:" ...! " هیچ حرفی برای گفتن نداشتم، هیچی!

وقتی رسیدم خونه همه چیز پیش چشمم اومد، درست مثل مردن بود، تمام خاطره ها مثل یه نوار ویدئویی از جلوی چشمم رد شد تا اینکه آردی یشمی...

مردم...

وقتی داشتم می مردم خیلی چیزها میخواستم بگم، خیلی شعرا میخواستم بخونم، ولی حیف، مرگ هیچوقت به آدم نمیگه که کی میخوام بیاد دنبالت!

گیر کردم وسط آسمون و زمین، کاشکی زودتر سقوط میکردم، یا پرواز...!

فعلا که پروازها همه کنسل شده بودن، همه اونایی هم که پرواز می کردن اوور بودن، حتی واسه یه نفر هم جا نداشتن!

خونه خیلی سنگین بود، از در که تو اومدم نمیتونستم با هیچکس حرف بزنم، فقط یه کار کردم، رفتم...

اینقدر توی راه تو دلم داد زدم که گوشم کر شد، قدم میزدم، همینجور که راه میرفتم حرف میزدم:

" سلام، خوبی خدا؟ دمت گرم! من که حرفی ندارم بخدا، ولی یادش بخیر، همه چیز داشت خوب میشد، همه چیز داشت میافتاد رو غلتک، همه چیز داشت جفت و جور می شد، یادته خدا؟

تو که بد منو نمیخوای که، منم واسه همین هیچی نمی گم، هیچی..."

خیلی رفتم ولی نرسیدم، دیگه با هیچکس در مورد هیچی صحبت نکردم، خسته بودم، تشنه بودم، مرده بودم...

اون روز خیلی راه رفتم، خیلی شعر خوندم، خیلی فکر کردم... ولی یه کاری رو نمیتونستم نکنم، گریه کردم...

 

*پ.ن1:

تا اطلاع ثانوی تعطیل است

*پ.ن2:

لطفا هیچ توضیحی از من نخواهید

 

دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

 

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثيه ها را مرور کرد

 

ذهنش ز روضه ها ي مجسم عبور کرد

شاعر بساط سينه زدن را که جور کرد

 

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است

 

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتي که ميز و دفتر و خودکار دم گرفت

 

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت

مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

 

بار اين چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

 

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت

دستي زغيب قافيه را کربلا گذاشت

 

يک بيت بعد ، واژه ي لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس کرد پا به پاش جهان گريه مي کند

دارد غروب فرشچيان گريه مي کند

 

با اين زبان چگونه بگويم چه ها کشيد

بر روي خاک و خون بدني را رها کشيد

 

او را چنان فناي خدا بي ريا کشيد

حتي براش جاي کفن بوريا کشيد

 

در خون کشيد قافيه ها را ، حروف را

از بس که گريه کرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

 

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت

"خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

 

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

 

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن...

پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...

 

خود را ميان معرکه حس کرد و بعد از آن ...

شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن ...

 

در خلصه اي عميق خودش بود و هيچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

*پ.ن:

شاعرش رو نمیشناسم ولی شعرش واقعا محشره

 

*پ.ن:

شاعرش رو پیدا کردم. "حمید برهانی"

علی کفاشیان رئیس فدراسیون فوتبال شد!

علی کفاشیان رئیس فدراسیون فوتبال شد!

 

                     

 

شاید به این موضوع دقت نکرده باشید که تاریخ مخابره این خبر حدودا 8 ساعت پیش از آغاز انتخابات فدراسیون فوتبال است، اما انصراف شهنازی از کاندیداتوری در انتخابات باعث شد که این موضوع مشخص شود.

البته این هم یکی از مزایای آقازادگی است که بسیاری از اتفاقات را پیش از موعد متوجه شد ولی این موضوع از ماهها پیش قابل پیش بینی بود.
پرچم سفید علی آبادی را از همان روزهای ابتدایی می شد دید و این آخرین مرحله تسلیم گروه حاکم در این شکست مفتضحانه بود. آنها در این جریان بی میل نبودند که شاهرخ شهنازی را که کمتر از استقلال عمل و تصمیم برخوردار است به عنوان رییس فدراسیون فوتبال معرفی کنند تا همچنان این رشته را به نوعی با واسطه در تسلط داشته باشند، اما در واقع کلاه سازمانی ها پس از رسوایی کناره گیری علی آبادی دیگر پشم نداشت و نتوانستند جلوی کفاشیان بایستند تا در این جریان تنها کسی که به عنوان بازنده محض دست خود را بالا برد رییس سازمان باشد.

اینکه چرا و چگونه در این گرداب گرفتار شدند داستانی طولانی دارد ولی در این نبرد روشن ترین مسئله بی سیاستی مردان سیاست گذار ورزش کشور بود که با سازمان دهی از هم گسیخته به جای اینکه در این ماجرا از هم حمایت کنند به دیگران حمله می کردند تا هر یک به نوعی تیشه ای به ریشه خشک این گروه بزنند.

سازمان با وجود ژست پیروزمندانه و دموکراتیکی که برای این انتخابات به خود گرفت در روزها و لحظات پایانی تلاش بسیاری کرد تا در این مسئله همه چیز را بر سر کمیته انتقالی خراب کند، غافل از اینکه با شبه مناظره ای که در برنامه نود بین دو طرف در گرفت محسن صفایی فراهانی چهره ای محق و مقبول در آستانه انتخابات مجلس از خود نشان داد که در واقع سازمانی ها در این اقدام ساده لوحانه با این تقابل آب به آسیاب گروه مقابل سیاسی ریختند.

اما این ماجرا اپیزودهای جالبی داشت که هر یک مقال جداگانه ای برای بررسی می طلبد، اما بد نیست به چند مورد از آن اشاره کنیم:

اپیزود اول:
در واقع این اولین باری است که پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی انتخاباتی با حضور نمایندگان و ناظران خارجی برگزار می شود.

شاید کسی به این آمار توجه نکند ولی این یک واقعیت است که تا کنون در هیچ یک از انتخابات رسمی کشورمان بیگانگان به عنوان ناظر بر صحت انجام برگزاری انتخابات حضور نداشته اند و کسی ما را تا این اندازه به بی عدالتی و بی لیاقتی محکوم نکرده بود که ورزش کشور را برای انجام یک انتخابات ساده در یکی از فدراسیون های ورزشی مجبور به تحمل قیم کند.

مدیران ورزش کشور اینقدر در این موارد از خود بی سیاستی نشان دادند تا روال کار از دست خارج شد و کار به دست کسانی افتاد که با خط کش های ما ارزش هیچ چیز را اندازه نمی زدند. خدا را هزاران مرتبه شکر که طرف حساب ما خوب یا بد یک ایرانی شد وگر نه اوضاع از این هم بدتر می شد. محمد دادکانی که اعلام کرده بود با هر نتیجه ای پس از جام جهانی ساختمان سئول را ترک می کند با اظهار نظر و عملکرد بی ملاحظه رئیس سازمان در موضع انفعال افتاد و کوتاه نیامدن رئیس سازمان در مقابل قانون های بین المللی باعث شد که همه چیز به دست کسانی اداره شود که در اروپا اگر در ذهن خود تار های این انقلاب را از پودهایش جدا نمی کنند برای حفظ آن نیز سر سوزنی ارق ندارند.

همه چیز مشخص است: "ورزش مدیر کارآمد ندارد!" انتخابات فوتبال ضعف مدیریتی سازمان را به بلندی فریاد زد، حالا آقایان پس از این رسوایی چه افشاگری خواهند کرد یا اینکه با دست و پا زدن های لحظات پایانی می خواهند چه کسی را با خود به زیر آب ببرند بعدها مشخص می شود.

در واقع بی کفایتی مدیران ورزشی سازمان تربیت بدنی در برخورد با حوادث و اتفاقات فوتبال باعث شد تا پای خارجی ها نیز پس از 29 سال برای نظارت بر انتخابات به تهران باز شود.

اپیزود دوم:

"فیفا هم یک بنگاه است" این جمله را اکثر کسانی که در این مدت مسائل فوتبال را پیگیری می کنند بارها از قول دولتی های درگیر در این موضوع شنیده اند. این بدین معنی است که سازمان تربیت بدنی که نماد یک ملت و یک دولت در ورزش است به مراتب از جایگاه بالاتری نسبت به این فدراسیون جهانی برخوردار بوده و متعاقبا نظر اولی به دومی اولی تر است.

البته ما که مدتی است عادت کرده ایم که قسم حضرت ابوالفضل دم خروس را در یک زمان و به یک اندازه باور کنیم. به همین دلیل هم صحبتهای اخیر مسئولین را جدی می گیریم و هم عکس های یادگاری معاون بلند مرتبه سازمان در کنار نماینده فیفا را نشانه علاقه بیش از حد دوستان به نمایندگانی که اصولا نام خارجی را به یدک می کشند نمی گذاریم.

به هر حال پیش می آید که یک نفر هم کسی را قبول نداشته باشد و هم در کنار او با افتخار عکس یادبود بگیرد تا فردا روزی که از ورزش رفت به دیگران نشان بدهد و خود را تا حد نمایندگان یک بنگاه بالا که نه، پایین بیاورد!

یک بنگاه از یک دولت به مراتب پایین تر است، گرچه بی سیاستی دوستان اداره کننده ورزش باعث شد که همین بنگاه برای ما تعیین تکلیف کرد، قیم مقرر کرد و به معاون رئیس جمهورمان اجازه شرکت در انتخابات را نداد!

 

 

             

 

اپیزود سوم:

گرچه اینجا همه با هم متحد و همدل هستند، اما نباید فراموش کنیم که در خارج از کشور نیز کسانی وجود دارند که به زبان شیرین فارسی تسلط داشته باشند و جالبتر اینکه با نظام جمهوری اسلامی نیز اندکی خصومت داشته باشند.

به هر حال ترجمه سخنان تند علی آبادی برای فیفایی ها جنبه توهین داشت و باعث شد که آنها نیز در این خصوص عکس العمل های شدیدی از خود نشان دهند.

شاید یکی از بی سیاست ترین کارهای علی آبادی همین مصاحبه ها و اظهار نظر های تند او علیه فدراسیون جهانی فوتبال بود. به قدری ساده آنها را مورد خطاب و عطاب قرار می داد که گویی برای آنها شخصیت قائل نیست و در پایان هم کسانی را مقصر اعلام کرد که حرف های او را به گوش فیفایی ها رساندند.

چرا علی آبادی دست به این کارها و اظهار نظرات زد که به این بلا دچار شود مسلما خودش و مشاورانش مقصر اول و آخر هستند. این را رئیس جمهور نیز در مقابل دیدگان هفتاد میلیون ایرانی به صراحت اعلام کرد. اما آنها هنوز پشت این سپر خود را مخفی کرده اند که به زودی افشا گری می کنند و مقصرین را معرفی خواهند کرد! شاید طرز فکر مدیران سازمان با رئیس جمهور متفاوت باشد و آنها برخلاف سخنان اخیر دکتر احمدی نژاد کس دیگری را مقصر می دانند!

اما در پایان باید به این نکته اشاره کرد که هیچکس به جز اطرافیان و برخی چسبیده ها نگران اوضاع علی آبادی نیست، او اگر در تغییر و تحولات پس از انتخابات مجلس قربانی ژست های دولت پیش از انتخابات نشود در دوره بعدی ریاست جمهوری بعید است که در این پست باقی بماند. بیشترین نگرانی ها متوجه فوتبال است. حالا او با کوله باری از زخم های عمیقی که از فوتبال به یادگار دارد باید با این رشته تعامل کند. رشته ای که به دلیل حضور فیفایی ها دیگر نمی توان با آن به مثابه گذشته رفتار کرد!

روزهای ابتدایی حضور رئیس سازمان را به خاطر بیاورید، روزهایی که رئیس از این مسئله صحبت می کرد که فوتبال هم مثل همه رشته های دیگر یک فدراسیون است و به اندازه همه به آن توجه می کند. اگر این حرف درست باشد باید منتظر کاندیداتوری علی آبادی در دیگر فدراسیون ها نیز باشیم.

ورزش نامه

 

الا یا ایها الساقی مرا بنویس در خلها

که در این روزها ورزش بود در دست مونگول ها

 

همه اسفالتی و قیری و برخی از صدا سیما

همه شهردار مردانند جز جزئی از این کلها

 

همه با بوی خاک و کود از میدان آزادی

همه گل کاشتند اما نه این گلها از آن گلها

 

همه در فکر فوتبالند چون عشق چمن دارند

ریالی فکر می کردند در وقت تعامل ها

 

بله آسان نمود اول برای این مهندس ها

ولی ورزش شده اکنون هزینه بر تر از پلها

 

نه با دعوا نه استعفا که تا آمد میان فیفا

به سر گیریم ما اکنون کدامین خاک ها، خلها؟

 

خدا خیرت دهد محمود با این انتخاباتت

وزارتها، معاونها، همین گلها و بلبلها

 

نه اونجایی، نه این جایی، به بار آورد رسوایی

خدا یا رحم کن بر ما زشر نحس گاگل ها

 

کنون در فکر توجیهند تا خاکی به سر گیرند

سخنگوها، معاونها و از این دست اسکلها

 

هنوز از سالهای قبل ورزشها طلب کارند

همین آغاز راهی نو شود بهر تحولها

 

المپیک، وعده های شیک و بن بستی چنین باریک

پس از آن دست بر دیوار و شد چاره توکلها

 

و آن روزی که بربندد رئیس از مسندی رختی

حکایت می شود از نو حدیث کفش و قنبلها

 

تولد نامه!

پنج روز پیش سالگرد تولد وبلاگم بود. میتونید بهم تبریک بگید!

 

 

 

این اصلا یک پست نیست!

الاغ نامه!

                

 

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

سوالات را بخوانید

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب ) ۹۹ سال

ج ) ۱۰۰ سال

د ) ۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب) شیلی

ج) پاناما

د)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب) سپتامبر

ج) اکتبر

د) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید

جوابها

۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید! (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه!

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه!

۴ـ اسم شاه جرج آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت!

۵ـ توله سگ! اسم لاتین آن "insularia canaria" یعنی جزایر توله سگ!

هیس...

وقتی بمبارون می شد میرفت تو خیابون و با حالت دستش به سمت هواپیماهای عراقی تیراندازی میکرد، این کارش باعث میشد که هواپیماهایی هم که سقوط نکنن از ترس فرار کنن!

از شما چه پنهون صدام رو خیلی دوست داشت، میگفت اگه اون یاقی تو دنیا نباشه دیگه هیچکس هیچ سوژه ای برای بد و بیراه گفتن نداره، از بچگیهاش که تعریف میکرد همیشه تو ذهنش این بود که باباش رفته صدام رو دور بزنه و وقتی صدام رو به سمت ایران فراری داد تو تله گازانبری خودش و باباش گیر بیافته!

همیشه وقتی میخواست از پدرش تعریف کنه فقط یه کلمه میگفت:" معلم!!!"

خیلی دوستداشتنی بود و با وجود اینکه هیچوقت تهران رو ندیده بود به اندازه 100 تا پایتخت نشین دوز و کلک سوار میکرد.

میتونستی برای لحظه لحظه بودنش بمیری از خوشی، میتونستی برای همخونه شدن با اون به هر دری بزنی، میتونستی محبوبیتش رو بین دختر و پسر دانشجو ببینی، ولی...

 

 

بدون هیچ یاری، بدون هیچ همخونه ای و بدون هیچ کسی که زیر بقلش رو بگیره و به بیمارستان ببرتش امیر دوستداشتنی دیروز به خاطر مصرف مواد مخدر گوشه خیابون های یه شهر غریب مرد!

لطفا برای آرامش روحش یک عمر سکوت!

شکوه نامه!!!

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ببخشید آقای علی آبادی؛ حق با شماست

ببخشید آقای علی آبادی، حق با شماست! این هم از دست های بالا و پرچم های سفید ما! مسلما زور شما بیشتر از دیگر کاندیداهای فوتبال است و ما و هیچ کس دیگری نمی توانیم با گریه و زاری مقابل شما بایستیم. به هر حال سابقه نشان داده است که شما چقدر به حرفهای ما اهمیت می دهید و ما نباید بیش از این خودمان را ضایع کنیم.

 

 

بله آقای علی آبادی، حق با شماست. شما همان سوار بر اسب سپید هستید و اگر از شهرداری به ورزش آمده اید ما باید از این نعمت بزرگ خدا را هزاران هزار بار شاکر باشیم، به این ارباب و نظراتش تعظیم کنیم و بدانیم که اگر تو نمی آمدی هیچ کس نمی توانست اوضاع نابسامان ورزش را دگرگون کند.

بله آقای علی آبادی، حق با شماست! کسانی که در ورزش بوده اند، خاک خوردند و عرق ریختند، مدیریت کردند و سرمایه گذاری نموده اند عرضه مدیریت ندارند و تنها کسی که می تواند این غول 3 سر را از پای در آورد شوالیه ای از دیار شهرداری است.

بله آقای علی آبادی، حق با شماست، چه ایرادی دارد که یک مدیر ورزشی دو شغله باشد؟ اصلا مگر ریاست فدراسیون فوتبال شغل است؟ رییس سازمان ورزش بودن مگر از شما وقت و انرژی خاصی می گیرد که به خاطر آن بخواهید از خدمت به نظام در پست دیگری کوتاهی کنید؟ به هر حال شما یکه ناجی ورزش هستید و باید در تمامی نقاطی که احساس  می کنید وارد عمل شوید. اینکه ایرادی ندارد!

بله آقای علی آبادی، حق با شماست، آجورلو و امثال او را چه به مدیریت ورزش؟ او اگر مدیر خوبی بود که این قدر گردن کشی نمی کرد و اگر اندکی سیاست داشت که تا به حال زانو زده بود!

بله آقای علی آبادی، حق با شماست، ورزشی ها را چه به مدیریت؟ آنها فقط باید هدایت شوند! اگر اینطور نبود که شما را برای ورزش نمی آوردند و یکی از خود همین ورزشی ها را در راس همین ورزش می گذاشتند.

شما راست می گویید! اصلا چه کسی جرات دارد به شما بگوید که اشتباه می کنید؟ کسانی که از ورزش چیزی نمی دانند شما را منصرف می کنند یا کسانی که با شما آمده اند و پس از شما در لا به لای دیگر ورزشی ها گم می شوند شما را از اشتباهاتتان آگاه می کند؟ چه کسی از کودکی انتظار دارد که پدرش را به نقد بنشیند؟ به هر حال شما به گردن مسئولین امروز ورزش حق پدری دارید!

ما و شکایت؟ خدا نکند که ما از "مقام معظم سازمان" شکایتی داشته باشیم! حالا اگر هم داشته باشیم به چه کسی شکایت کنیم؟ یعنی رییس جمهور در جریان این اتفاقات نیست؟ همه می دانند که این شایعه ای بیش نیست که دولتیان حضور علی آبادی را در راس فوتبال تایید کرده اند، هیات دولت را چه به فوتبال؟

اصلا آجرلو مقصر است! مگر "آقازاده رئیس سازمان" اشاره نکرده است که سرپیچی از دستور "ریاست عالیه ورزش" عین تخلف است؟ پس چرا وقتی علی آبادی امر فرمودند آجرلو کنار بکشد او کنار نرفت؟

اصلا مقصر تعلیق فوتبال، حذف استقلال از لیگ قهرمانان آسیا، حذف تیم امید از راهیابی به المپیک و حذف تیم ملی از جام ملت ها پیدا شده است. مقصر همه این مصائب دادکان است، او هم نباشد یکی دیگر از ورزشی هاست. باور نمی کنید؟ از رییس آینده فدراسیون فوتبال بپرسید!

اصلا چه دلیلی دارد که ما بیش از این پا فشاری کنیم؟ وقتی که رئیس سازمان با دست خود می خواهد دموکراسی را در ورزش پیاده کند چه کسی اصلح تر از او؟ وقتی رئیس کمیته انتقالی حاضر نیست جلوی تخلفات برخی از متخلفین را بگیرد به ما چه ربطی دارد؟ چرا ما کاسه داغ تر از آش شویم؟

نه آقای علی آبادی، اصلا نگران نباشید! هیچکس به یاد نمی آورد که وقتی آمدید فوتبال را هم به مثابه دیگر رشته ها دانستید، نگران نباشید که ممکن است در زمانی که شما برای یک رای با علی دایی در خصوص مسائل کلی ورزش!! صحبت می کنید کشتی و جودو در رقابتهای جهانی نتیجه خوبی نگرفته باشند، اصلا مهم نیست! چه دلیلی دارد که به جای رسیدگی به اوضاع ورزش اول مملکت به دنبال پست و مقام و حاشیه های فوتبال باشید؟

بله آقای علی آبادی، حق با شما بود! هیچ کس به اندازه شما بلد نیست چطور با ورزشی ها برخورد کند. کسی به اندازه شما درد ورزش را نمی داند. کسی به اندازه شما به این ورزش خدمت نخواهد کرد. فقط شما می توانید مشکل ورزش را حل کنید.

کسی به اندازه شما نمی توانست درد دل ما را پس از احساس بی عدالتی بشنود. نمی دانم پس از این به چه کسی شکایت چه کسی را بکنیم!

جانورنامه

۱- تیم فوتبال ورزشی نویسان با قدرت به کار خودش ادامه میده و برای حضور در رقابتهای جام جهانی رسانه ها آماده میشه.

در همین گیر و دار یه دروازه بان گرد د دروازه یکی از تیم ها با پر رویی تمام خودش رو شکست ناپذیر معرفی می کرد. البته فکر نکنید که من در زمینه فوتبال ادعایی دارم٬ ولی منم درست مثل بقیه هم تیمی ها از خجالتش در اومدم!!!!

۲- یکی از بازیکنان مطرح و کلیدی تیم ورزشی نویسان م... پور است. این جانور از حواشی کارون به جوبهای ولیعصر رفت و آمد میکند و از اخلاقی کاملا غیر ورزشی برخوردار است.

به ندرت می توان او را در حال غذا خوردن٬ خوابیدن و یا سکوت یافت. گفته می شود ۷۳ درصد فضای ذهنش را الفاظ رکیک پر کرده است و در این زمینه در هر بار پرخواشگری از ۸۲ درصد این الفاظ استفاده می کند.

جالب اینکه او در یک دعوای ۲۰ دقیقه ای حتی یک ناسزای تکراری هم به کار نمی برد و می تواند همزمان با ۵ نفر دعوا کند!

غذای این موجود اغلب خار و خاشاک درختان است و به آبمیوه پس از تمرین علاقه زیادی دارد.

 

 

به نظر می رسد از این موجود در حال انقراض تنها یکی باقی مانده باشد و سازمان حفاظت از محیط زیست به سختی در حال حفاظت از وی است.

در این زمینه محمد جوی مامور شده است تا از وی به صورت اختصاصی مراقبت به عمل بیاورد.

بد نیست بدانید این فوتبالیست ماهر هواخواهان زیادی دارد و قریب به ۶۸ باشگاه داخلی و خارجی برای نخواستنش دعوا دارند که در این لیست نامهایی از قبیل چلسی و میلان هم دیده می شوند. ضمن اینکه بسیاری از موزه ها به دنبال تاکسی درمی شده این موجود کمیاب هستند! این موجود آخرین بازمانده از نسل دایناسور هاست!

۳- از آقای میثم زمان آبادی تقاضا میشه که اگه شماره رئیس بانک مرکزی رو داره بده٬ میخوام ازش اجازه بگیرم برم توی گاوصندوقشون!

۴- تیم پر برکت ورزشی نویسان در این روزها بسیار داماد پرور شده است. از محمد جوی گرفته تا امیر مقربی همه رو به ازدواج آوردن و بختشون باز شده!

بر همین اساس تیم ما قراره که در بخش بانوان هم تشکلی داشته باشه تا دخترای ترشیده رو از طریق فوتبال به مراتب عالی خوشبختی برسونه! در همین زمینه از خانمهای بی شوهر دعوت میشه تا با در دست داشتن یک برگ کپی صفحه مربوط به همسر شناسنامه٬ صفحه مربوط به بخش فوت و یک قطعه عکس در این تیم ثبت نام کنند.

ازدواج نامه!!!!!

از بالا دستور رسید که باید وبلاگمون رو آپ کنیم.

در میان سوژه های مختلف از جمله سفر همدان و بوشهر و تمرین فوتبال اخیر در میان خبرنگاران استقلالی گرد ترین خبری که به دست من رسید خبر خواستگاری محمد جوی بود.

درست در زمانی این خبر به گوش ما رسید که آقا در حال دروازهبانی پشت سر من بود و لحظاتی بعد بنده حقیر با برانکارد از زمین خارج شدم. عمق این فاجعه انسانی در حدی بود که من رقابتهای سال آینده را نیز از دست دادم و شوک این خبر باعث شد که سه روز در کما به سر ببرم.

 

 

القصه٬ این آقای نامرد با یک جعبه شیرینی زبون و پاپیون که البته با مقادیر متنابهی خاک قند پوشیده شده بود سر و ته قضیه رو هم آورد.

این موضوع باعث شد که حسین زارع٬ حسین فاجعه و حتی نادر خجسته میلاد هم به ازدواج امیدوار بشن٬ چون این وصلت خوش یمن نشون داد که در حالی که به محمد جوی زن میدن در این دوره و زمونه ازدواج کاری بس سهل و آسان است.

به هرحال این وصلت گرد را خدمت خانواده محترم ورزشی نویسان تبریک گفته و به تمامی دخترانی که وی به آنها قول ازدواج داده است اعلام مینمایم که محمد جوی زین پس آقای زمان آبادی است و بیخود شکم خود را صابون نزنید. این آقا متاهل است.

بدون درد و خون ریزی

لطفا بروید بمیرید

 

 

خدا امواتش رو بیامرزه حاجی یوسف زاده سرمربی تیم ملی جودو رو که میگفت در این مملکت باید ماهی یک میلیون هزینه کنی که کسی نشناستت!

بیشتر از اینکه با معنی به نظر برسه با مزه به نظر می رسه ولی اصل ماجرا اینه که در این طهرون به این بزرگی هرچی کمتر و چشم باشی کمتر در معرض خطری.

 

 

نمونه زندش همین کافه تیتر بود که به علت یه سری مسائل که طبق معمول به من و شما اصلا مربوط نمیشه و اونایی که باید بدونن میدونن درش تخه شد و صاحبانش و مهمتر از همه مشتریانش بدون اینکه دستشون به جایی بند باشه در این بلبشوی حکومت امنیتی باید دنبال یه پاتوق دیگه بگردن. پاتوقی که معلوم نیست سه روز یا سه ماه یا سه سال بعدش تعطیل میشه ولی مهم اینه که اونم تعطیل میشه! کافه تیتر تعطیل شد چون همه میشناختنش، چون خوشبختانه یا متاسفانه محبوب بود.

ماجرا از این قراره که دوباره آقایون به علت اینکه یه عده جوون یه جا دور هم جمع شدن در اونجا رو تخه کردن و با یه لبخند ملیح در پاسخ به بازگشایی اون یک "نچ" اعصاب خورد کن تحویل دادن و با اشاره محترمانه ای درب خروجی رو به متقاضیان بازگشایی کافه تیتر نشون دادن. درست به همین سادگی!

و چه بسا ساده تر از اون به این گیر دادن که دخلتون معلوم نیست و چرا این آقایی که اینجا نشسته اینقدر شکر توی چاییش ریخت و یه سری مزخرفات دیگه که همه میدونن برای چی این حرفها زده شده.

خلاصه در کافه تیتر هم مثل در هزار و یک جای دیگه بسه شد تا به خوبی مشخص بشه که فعلا با رای آقایون در حکومت نظامی به سر می بریم، پس، اجتماع بیش از سه نفر ممنوع!!

به عبارت ساده تر برای همه اونایی که قصد دارن توی هوای آزاد نفس بکشن با لبخند یک جمله تحویل دادن:"برو بمیر!"

 

 

بهنام عزیز، امیدوارم به زودی این مشکلت هم مثل مشکل آرامشت برطرف بشه.

دوست من

فخیم زاده نامه!!!

يكي از فيوريت هاي سينمايي من در اين سينماي بي سر و صاحاب ايران مهدي فخيم زاده است.

حاج مهدي نه به خاطر تيپش و نه به خاطر قيافش و نه به خاطر جينگولي مستون بودن موهاش به سينما وارد شد، مرد دوست داشتني با قيافه خشن و قد و قامت نه چندان گلزاري توي اين سينما به جاهاي بالا رسيد.

 

 

اما مهدي فخيم زاده رو من با فيلم مسافران مهتاب شناختم. نمكي اينقدر باحال بود كه هنوز هم بعضي از تكيه كلام هاش براي من تازگي داره و براي شوخي ازشون استفاده مي كنم. البته اون موقعي كه اين فيلم رو ديدم در دوران دبستان به سر مي بردم و به دليل همكلاسي بودن با مجتبي پسر حسين گيل اين فيلم رو ديدم.

 

 

جالبيش اين بود كه من هميشه حاج مهدي رو با اين فيلم ميشناختم.

بعد از اون فيلم هاي خوبي ازش ديدم. همنفس رو خيلي دوست داشتم. توحيد هميشه تو يادم مونده و حس سوم هم سريال خوب ديگه اوس مهدي بود. حاج مهدي بعد از اين كه تو سينما كمرنگ تر ظاهر مي شد سريالهاي موفقي از خودش نشون داد و باعث شد تا يه سري سريال مردونه و بيشتر از حد مكش مرگ من پخش بشه، اون هم تو شرايطي كه ما چند نفر و راه بي پايان و سالهاي برف و بنفشه و هزار سريال من بميرم تو بميري شده بود تفريح فقط برخي از خانمهاي خانه دار!

اما يكي از دلايلي كه من خيلي دوستش دارم آمادگي بدني بالاش توي اين سن بود. حاج مهدي به روايتي در جووني رقابت ويژه اي با مرحوم بروس لي داشت و در مدت كوتاهي موفق شده بود فرانكي رو ناك اوت كنه. البته در اين خصوص هيچ كدوم از مورخين نامرد چيزي ذكر نكرده اند، اما مهم اينه كه اون اين كارو كرده!

 

 

بد نيست بدونيد كه توي اتاق من در تهران و اراك عكسهاي بزرگي از آنتوني كوئين، آلن دلون و مهدي فخيم زاده به ديوار زده شده كه نشون دهنده ارادت من به اني چهره دوست داشتني سينماي ايرانه.

فيلم "ناتاشا" رو همه ديدن، خداوكيلي از اين سريالهاي بي مززه اين روزها بهتر نيست؟

اما براي بعضي ها كه ميگن من از مهدي فخيم زاده پول گرفتم بايد بگم كه من تا حالا نزديك ترين فاصله اي كه باهاش داشتم فاصله 3 متري بوده، علت اين مسئله هم اينه كه پدر اجازه نميده كه ما از 3 متر به تلوزيون نزديك تر بشيم. حاج مهدي يا اوس مهدي يا داش مهدي يا همون آقا مهدي اينقدر براي من دوست داشتنيه كه ميخوام بعد از مدتي طولاني دوباره يه سريال رو پيگيري كنم.

البته بايد م‍ژده بدم كه سريال بي صدا فرياد كن توسط آقا مهدي به زودي كار و بارش تموم ميشه و پخش ميشه. ببينيد، حال كنيد و دعا كنيد به روح من كه اينقدر آدم خوبي هستم!

این هم وبلاگ اين سريال تلوزيونيه كه توسط وحيد سعيدي راه اندازي شده. حتما سر بزنيد.

پلی استیشن نامه

سلام

تاکید می شود که این به هیچ عنوان پست نیست و تنها جنبه اطلاع رسانی دارد:

 

 

 

آقا ماجرا از این قراره که امتحانات در شرف آغاز بود که ییهو یکی از دوستان به نام حسین نژادی برای ضربه زدن به اسلام و مسلمین برای این خونه دانشجویی پلی استیشن آورد.

در ابتدا تظاهرات گسترده ای در این خصوص رخ داد، اما در ادامه این نیروهای امنیتی بودند که با برخوردهای چکشی وضعیت رو آروم کردند.

 

 

 

 

مخالفین امتحانات را در خطر و سومین ترم مشروطی را در شرف وقوع می دیدند.

خلاصه اینقدر دو طرف سر میز مذاکره نشستند که بالاخره توافق شد که در هر روز هر نفر می تواند تنها در تمام ساعات شبانه روز از این وسیله استفاده کند و در بقیه اوقات هیچکس به جزدرس خواندن حق ندارد کاری بکند.

 

 

 

البته دراین میان رقابتهای رشته های تیکن 3 ، وینینگ الون، و نید فور اسپید بیشترین زمان را به خود اختصاص داده اند و اختلافات بر سر نوبت بالا گرفته است.

 

 

 

بد نیست بدانید که من پس از سه روز از خانه خارج شدم تا یک ساندویچ بندری با صدای زیاد بخورم، چون حسین نژادی، بانوی اول آشپزخانه در این مدت حتی یک نیمرو هم درست نکرده است

پاس نامه

 

 

اولا كه اين پست نيست،

 

ثانيا كه آقا من هيچ حرفي براي گفتن ندارم.

 

فقط ميگم كه باشگاه پاس تهران رو با اون همه تشكيلات و زمين و سالن

 

و سابقه و افتخار و خاطره و خبرگزاري و روزنامه و نون خور و كوفت

 

و زهر مار و مرض درست عين يه پلاستيك خيار فروختن رفت!

 

البته بعضی ميگن از فیوضاته، بعضی ميگن كادوش كردن و بعضی هم

 

ميگن كه ...(بی ادب)!!!! خلاصه هويجوري شايعه پشت شايعه اينور و

 

اونورپيچيده!

 

 

*پي نوشت:

  

 اين رو هم بخونين

 

میم مثل مین!

اون روز تلوزیون داشت یه فیلم در رابطه با مناطق پاکسازی نشده از مین های زمان جنگ نشون میداد. مستندی که بیشتر از هر چیزی نشون میداد که هنوز جنگ تموم نشده.

 

 

بچه هایی که در همین نزدیکی ها بدون هیچ گناهی قربانی جنگ بزرگترهایی شده و میشن که ندیدنشون، اسمشون رو نشنیدن و حتی انگیزشون از جنگ رو درک نمیکنن!

اما جالتر از همه پسری بود که با خونسردی و لبخند تلخی که حتی میشد ازش بوی رضایت رو شنید جلوی دوربین ظاهر شد و با همون لحن روستایی خاطره از دست دادن حرکت دست و پا و بیناییش رو تعریف میکرد:" داشتم با پسر برادرم میومدیم، میخواستیم بریم اونطرف(با دست خونه هایی که در نزدیکی محل بود رو نشون داد)، داشتیم با هم با پا میرفتیم که پسر برادرم اسمش مجتبی ست، پاش رفت روی مین و من هم بدون اینکه چیزی بفهمم روی هوا بلند شدم و ده-پونزده متر اونطرفتر افتادم. بعد از ده روز توی بیمارستان به هوش اومدم... مجتبی شهید شد... کاش من به جاش شهید میشدم."

جالب بود، حتی یه لحظه هم خندش قطع نمیشد:" حالا وقتی میخوام از اینجا رد شم از جاده خاکی اونطرف میرم. کلی دور میزنم که دوباره اینجا رو نبینم..."

وقتی مجری برنامه از این پسر مهرانی پرسید که اگه بازم جنگ بشه چیکار میکنی خیلی راحت جواب داد:" من بچه مرزم. حتما میرم... اگه به میدون مین برسم فرار میکنم."

وقتی ازش پرسیدن که جنگ و مین با هم هستن جواب خیلی جالبی داد:" من هفتاد و پنج درصد این جونم رو دادم. بقیش که چیزی نیست."

خیلی عجیب بود، اینقدر ساده از مین و مرگ و جون و خون صحبت میکردن که انگار نه انگار که توی شهری به اسم تهران مردمش ماهی یک بار چکاپ کامل میکنن، از مغازه هایی که یه مقدار کثیف باشه غذا نمیخورن و با شنیدن خبر سقوط هواپیما توی برمه دیگه سوار هواپیما نمیشن!

چیزای جالبی دیدم. پسری که با کشیدن یک "نخ" دستش رو از دست داده بود یا اینکه کودکی داشت با خمپاره عمل نکرده بازی میکرد!

خیلی دور نبود. همین نزدیکی ها، همین دور و اطراف، همین ایران خودمون، همینجایی که میگن جنگ خیلی وقته که تموم شده!

حالتو میگیرم!!!!

اول سلام

 

 

بعد اینکه در یکی از وبلاگها متوجه شدم که دوستان گمان کرده اند که طرح مبارزه با بدحجابی به پایان رسیده

لازم دونستم این شعر کوتاه رو برای برخی از دوستان نا آگاه قرار بدم:

تهران هنوز طرحه، مامور توی شهره

دختر شیطونه، رفت بیرون از خونه

میگه هوا گرمه، ای وای تایستونه

بچه نشو بد، لخت نرو بیرون

گیر میده مامور، میبره پاسگاه

غذات میشه آش، آبت میشه ...ش

میخوری سیلی، هی میکشی درد

فحش میخوری بد، اما نری در!

لازم نیست بگم که این آخرش از بقیه جاهاش بیخود تر بود یا بگم؟

 

 

 

آقا ما برای فکر کنم شصتمین بار نشستیم این فیلم عروس آتش رو دیدیم. (من هنوز حتی آژانس شیشه ای رو هم اینقدر ندیدم!)

همه صحنه هاش یه طرف و اون صحنه ای که فرحان داره داداششو میزنه یه طرف! افتاده روی زمین و اون همچین میره روی سرش که میگی الان به قول آبادانی ها "میبافش!"

ییهو، توجه کنید:"ییهو!" دستش رو میبره به جیب دشداشش (لباس عربیش) و دنبال سیگار میگرده و وقتی میبینه نیست از روی زمین بر میداره و روشن میکنه!

من این صحنه رو فکر میکنم هزار بار دیده باشم!

به جون هرکی که فکرشو بکنی این فیلم آمار مصرف سیگار رو تا حد زیادی بالا برده!

 

 

 

به ترکه میگن:" آبیته یا قرمزته؟"

میگه:" ننته!"

 

 

 

من یه حالی ازت بگیرم محمد جوی که یه ماه بسوزی!

حالا بزار به وقتش!

 

 

 

آقا ما یه مطلب نوشتیم که شرش دامنگیر شد!

مطلب ما با نام کیک بوکس خانواده در روزنامه چاپ شد و حالا به جای اینکه آقایون به دنبال قاتل بروس لی بگردن دنبال عامل این خبر میگردن.

خلاصه آقایون هواداران و وارثان بروس لی با چوب و چماق دنبال ما افتادن تا ببینیم به کجا میرسه!

جالبه بدونین خود استاد لی پاشو از این قضیه کاملا بیرون کشیده!

البته یه سری مدارک یافتیم که دهن این جماعت رو میبنده.

به زودی در این زمینه اخبار جدید منتشر میشه.

گوسفندنامه

نعمت

 

بوی جورابش داشت با فشار از لای در میومد تو. دیگه همه فهمیده بودن که خودشه.

اومد، با لگد شروع کرد به در زدن. طبق معمول یه دونه نوشابه شیشه ای زرد دستش گرفته بود و سرش رو مثل ... انداخت پایین و مستقیم رفت توی آشپزخونه.

دیگه هیچکس حال گفتن:" برو گمشو پاهاتو بشور!" رو نداشت. فقط همه منتظر بودن که یه اتفاقی بیافته تا از دست این موجود متحیر العقول راحت بشن.

دوباره رفت، دوتا تخم مرغی که خریده بود رو آبپز کرد و بدون نگرانی از عواقب خوردن این متاع فیل افکن بعد از کلی قر و قمیش یک کلمه جاری نمود:" بفرمایید!!!"

گفتن اینکه این کلمه از صد تا فحش خوار و مادر بد تره لازم نیست، اما همینکه بدونید ما 4 نفر آدم گرسنه با میانگین وزنی 90 کیلوگرم اگه با اون دوتا تخم مرغ آبپز و یک شیشه نوشابه میخواستیم شریک "نعمت" بشیم هیچی ازش نمیموند!

 

نعمت در سلف دانشگاه

 

 

اما بدترین روز زندگی من جایی رقم خورد که بعد از خروج از کلاس پیشم  اومد و در حضور تعداد زیادی از دوستان از من پرسید:" اوس یعنی چی؟"

نمیدونم شما هم مثل من با شنیدن این سوال فکرتون به سمت کاراته رفت یا نه، ولی همینقدر بدونین که این دوست خوب و همخونه ای سابق ما منظورش "اسکول" بود که برای راحتی بیشتر گاهی "اوس" خطاب می شود!

اینکه من چطور به این آدم توضیح دادم تا بفهمه اصلا مهم نیست، مهم این بود که من در مقابل هر کس و ناکسی به این متهم شدم که نعمت رو به عنوان همخونه ای انتخاب کردم تا مسخرش کنم!!!!

 

نعمت در بدو تولد

 

 

سکانس دوم

ساعت از یک گذشته بود که به فکر شام افتادیم. (البته اون موقع هنوز حسین نژادی بانوی اول آشپزخانه با ما همخونه ای نشده بود!)

در این مواقع اولین چیزی که به ذهن ما میرسید نیمرو بود که در اغلب اوقات با نبود یکی از عناصر 4 گانه تخم مرغ، روغن، نان و "حس و حال" این برنامه کنسل میشد.

از 15 روز پیش یک کنسرو ماهی رو توی هفت سوراخ قایم کرده بودم تا در روز مبادا رو کنم و علاوه بر "کف بر" کردن سایرین خودم رو از مرگ نجات بدم.

بعد از یک ساعت جستجو متوجه شدم که این کنسرو نیست. به همین سادگی جان 4 نفر آدم زنده به مخاطره افتاده بود!!!!

 

من در اون شب

 

بعد از اینکه تک تک همخونه ای ها رو در اتاق مورد بازجویی قرار داده بودیم شیر خفته از خواب بیدار شد و با یک جمله 2 کلمه ای(تکرار میکنم فقط دو کلمه!) آنهم از زیر پتو نجابت نوامیس تک تک دوستان رو به چالشی سخت کشید:" من انداختمش!!!!!"

هیچکس جرات پرسیدن "چرا" رو نداشت، همه مات و مبهوت به ساعات آینده شب فکر میکردند.

نمیدونم چه اتفاقی افتاد، اما حدس میزنم که این یک مرتبه رو اشتباها از روی نگاه ما فهمید که باید توضیح بدهد. گرچه گرسنگی داشت معده ما رو مورد تجاوز قرار میداد، اما از اینکه نعمت هم مثل بقیه از نعمت فهمیدن برخوردار شده خوشحال بودیم!

خلاصه؛ با نگاهی عاقل اندر الاغ فرمودند:" خوب چیه؟ زیر کابینت افتاده بود. میخواستم یه سوسک بکشم که دیدمش. فکر کردم مال مستاجر قبلیه که مونده! اگه میخواستینش ورش میداشتین!"

 

پرتره نعمت

 

نعمت در حال برف بازی

 

نعمت در حال بحث با استاد

 

 

هنوز که هنوزه نمیدونم چرا اونشب نزدمش، شاید به خاطر نگاه احمقانش بود. چون هروقت میخواست زیر و رو بکشه رنگش میشد لبو!

*پی نوشت:

حالا فهمیدین چرا این اسم و این عکس رو گذاشتم؟

عروسی از نوع آقازادگی

جای دوستان خالی شب جمعه به همراه تنی چند از "آقازادگان" رانت خوار در مراسمی شرکت کردیم که برخلاف کارت دعوت که مثل کارت عروسی بود، مراسم به شب اعزام به خط مقدم شباهت های بسیار داشت.

در این مراسم که عده ای "آقا" و "آقازاده" اعم از ریز و درشت در یک ظرف ریزش کرده بودند ابتدا برنامه شعبده بازی برگزار شد که انصافا مجری زحمتکش آن برای خنداندن علمایی که اسم و نصبشان را تریلی نمیکشید تلاش بسیاری کرد. مجری برای گرفتن یک لبخند و یکی دو بار کوفتن دست مبارک بزرگان به یکدیگر نجابت نوامیس خود را به چالشی سخت کشید و در پایان هم با سردی مسئولین بلندپایه نظام از داماد محترم ملتمسانه خواست تا با حضورش این مجلس را روغن! ببخشید رونق بخشد.

در پایان مراسم نیز برادر "حاج صادق آهنگران" برای مهمانان عزیز یک دهن خواند که البته در این خواندن هیچ نامی از دختر احمد آباد، دختر کابلی، بانوی شرقی و حتی نسترن و ثریا برده نشد.

خلاصه ما که منتظر بودیم که کی شب حمله فرا می رسد با رویت برادر حاج رحیم صفوی متوجه شدیم که چرا برادران از دست افزار غرب یعنی کراوات استفاده نکرده بودند! رمز عملیات توسط فرمانده محترم سپاه اعلام شد و بلافاصله حمله آغاز شد. مطابق انتظار در این حمله اولین کسی که به میز پر محتوای شام رسید آقازاده سرباز بود که در دوران آموزشی به سر میبرد.

عکس فوق با حضور داماد و دو تن از دیگر آقازاده ها توسط این حقیر ثبت شده است

البته در خلال صرف غذا میزبان برای رفع مشکل میهمانان ابزاری نظیر تلنبه، فنر، چنته، پاشنه کش و کپسول اکسیژن آورد که در برخی موارد برای اینکه غذا در مجاری این دوستان گیر نکند به برخی واجدین شرایط وازلین داد! البته برای استفاده در حلق!!

در این مراسم طبق رسم پسرانه در هنگامی که داماد به جمع دوستان پشت کرده بود مورد عنایت واقع شد و با فریادی رسا مهر تاییدی بر بی ادبی دوستان خود کوبید.

در پایان نیز از داماد دعوت به عمل آمد تا به همراه دوستان به سالن بیاید و فوتبال بازی کند. البته او که عجله در چشمانش موج میزد این دعوت را رد نمود. چرا نمیدانم!

جالب اینکه با این شکل و شمایل پروفسوری و کله کچل تنها کسی که ما را در نگاه اول به جا آورد برادر آهنگران بود که البته ابراز تعجب وی تعجب افزا تر از ابراز محبتش بود. دوستان همه از خدمت و اوضاع و احوال سربازی میگفتند، نگو خدمتی در کار نیست!

در پایان نیز به تک تک دوستان توصیه میکنم که حداقل یکبار هم که شده عروسی یک آقازاده را تجربه کنید. اما اکیدا توصیه میشود که این تجربه فقط یکبار دلپذیر است و بس!