ساعت 9.30

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

همه ماتشون برده بود، درست سر ساعت اومد و در رو باز كرد، پيرهن مردونه اتو كشيده، شلوار سالم و بدون پارگي، كفش و از همه عجيب تر يك پاكت Winston ULTRA LIGHTS.

قبل از اينكه راه رفتن جديدش توجه همه رو جلب كنه سلامش به چشم اومد:«سلام دوستان!!» و آروم رفت تو اتاقش، فقط عقاب جواب سلامش رو داد چون متوجه اتفاق جديدي نشده بود.

در كه پشت سرش بسته شد همه بهت زده داشتن به هم نگاه مي كردن، وقتي برگشت چيزي رو گفت كه همه انتظارش رو داشتن:«قبول كرد!!» به همين سادگي! همه چيز به همين سادگي پيش رفت به جز يك لحظه كه بقض همه تركيد و اون لحظه اي بود كه گلريز به حرف اومد:« وي لوز هيم!!!»

با اين حرف ديگه هيچ كس روي پاي خودش بند نبود، همه اشك مي ريختن و ...

يعني به همين سادگي؟ نه، اين اتفاق نبايد به همين سادگي بيافته!

 

يك ماه قبل

ساعت 11.30

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

با لگد در رو باز كرد، مثل هميشه تا از در وارد شد با صداي دو رگه اي كه معلوم بود اولين كلمات صبحش رو ادا مي كنه سلام كرد، از روي شلوار لي پاره اي كه از ماه عسل جعفرخان مونده بود نشيمنش رو خاروند و براي اينكه باز رئيس چيزي بهش نگه دستي به موهاش كشيد.

مسلما اون موها با يك ساعت كار و ممارست هم درست نمي شد، ولي دستش رو كه بالا برد بوي "كتلت" تمام تحريريه رو پر كرد، اين كار فقط باعث شد زير بقل پاره پيرهنش كه برخلاف جاهاي ديگش زرد رنگ شده بود توجه همه رو جلب كنه!

بي سر و صدا به اتاقش رفت، كوله پشتيش رو گذاشت و بدون توجه به داد و فرياد رئيس كه از دير اومدنش خيلي شاكي شده بود ولو شد روي صندلي! سريال تكراري درست مثل هر روز اين اتفاق افتاد، امير همون امير بود.

حتي گلريز هم كه مي گفت:« وود يو لايك تو درينك اِ تي؟»

 

يك هفته قبل

ساعت 14.30

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

از پله ها بالا اومد، خرت خرت كفشهاي ميرزا نوروزيش رو همه ساختمون ميشناختن، همين باعث مي شد با شنيدن صداي پاش همه سيگاراشون رو قايم كنن!

روز خوبي نبود، همه داشتن به نحوه بد پخت غذا گير مي دادن ولي امير خوشحال بود از اينكه 5 نفر ناهار نخورده بودن و اون هم بالاخره يه بار تو عمرش 5 پرس غذاي گرم رو يك جا مي خورد!

رسيد و با همون خلال دندون گوشه لبش سعيد رو مخاطب قرار داد:«يه ...!»

هنوز حرفش تموم نشده بود كه سعيد مثل هميشه دستش رو به نشونه تسليم از جيبش در آورد و پاكت سيگارش رو جلوي امير گرفت. امير هم سرش رو تكون داد و همونطور خرت خرت كنان تا آشپزخونه رفت.

همه چيز تكراري بود، حتي صداي گلريز كه مي گفت:« پليز پِي اتنشن تو ترش بين!»

حتي تعقيب امير توسط عقاب هم تكراري بود، همون حرف هاي قديمي بين يه استاد و شاگرد:« داداش، دوتا كام...»

 

دو روز قبل

ساعت 15

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

صداي بلند بحث هاي داغ مهدي و امير ميومد، امير كه ازدواج رو كاري خوب مي دونست و مهدي كه نظرش بر خلاف اين بود.

حرف هاي مهدي به همون اندازه عجيب بود كه دفاع امير، ولي همين كه جفتشون در مورد سيگار كشيدن در هنگام بحث اشتراك نظر داشتن باعث مي شد بحث به جاهاي باريك نكشه!

عجيب بود، بوي كتلت كمتر ميومد و جاي برس روي سر امير ديده مي شد، امروز روز بزرگي بود، امير و اتفاقات ذكر شده و مهدي و از همه مهمتر گلريز كه با همون صداي آرومش امير و مهري رو به آرامش دعوت مي كرد:«هي گايز، كول داون پليز...!»

 

يك روز قبل

ساعت 19

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

ماشين ريش تراشي و ژيلتش رو برداشت و به سمت دستشويي رفت، بعد از دوساعت و نيم كه صداي آب ميومد بيرون اومد، در حالي كه صورت تراشيدش رو با تي-شرت كهنه فرورتيش خشك مي كرد.

همش نگران بود و مدام با تلفن صحبت مي كرد، در تمام صحبتهاش فقط مشخص بود كه داره تلاش ميكنه كه به قرار خاصي برسه.

وقتي داشت ميرفت احساس ميكردم داره ميره سفر، يه مسافرت دورِ دورِ دور... مسافرتي كه شايد برگشتي نداشته باشه، انگار ميرفت جبهه!

دوساعت و پنجاه و نه دقيقه طول كشيد اما بالاخره نتونست با تلفن عقاب رو توجيه كنه كه دبير سرويس عكس كدومشونه و "كي" بايد به "كي" دستور بده، بالاخره هم كوتاه اومد و براي اينكه ركورد سه ساعته شكسته نشه تلفن رو قطع كرد.

در رو باز كرد و راه افتاد، راه افتادني كه بوي خطر مي داد، اين رو حتي گلريز هم فهميد:« سام سينگ ايز رانگ، وي هّو اِ سيچويشن هيِر!»

 

روز واقعه

ساعت 9.35

تهران؛ خيابان سهروردي، ساختمان همشهري

 

هيچ كس نمي دونست ديشب به امير چطور گذشت، خودش هم هيچ حرفي نزد، ولي گلريز راست مي گفت، ما امير رو از دست داده بوديم.

اينكه چي بين امير و رئيس متعجب گذشته بود نقطه مبهم ديگه اون روز بود، ولي رئيس راه مي رفت و مي گفت:« عجب اشتباهي كردن!!!»

يك ساعتي طول كشيد تا همه به حالت عادي برگشتن، همه به حالت عادي برگشتن به جز من و امير، به جز من كه تا عصر گيج بودم و قدم ميزدم، اون روز تا عصر تو خيابون و زير بارون قدم مي زدم و به حرفهاي آخر گلريز فكر مي كردم:« لاست فرندز، ايتز اِ پارت آف لايف...»

اون روز يك ساعتي طول كشيد تا همه به حالت عادي برگشتن، به جز من و اميري كه ديگه هيچ وقت به حالت عادي خودش بر نميگرده...