نمیدونم

اینقدر میخوام بنویسم که خسته بشی، اینقدر میخوام گله کنم که سقف آسمون خراب بشه، اینقدر میخوام شکوه کنم که به اندازه یک عمر کسی نای خوندن نداشته باشه، اونقدر میخوام دلتنگی کنم که...

وقتی می رفت آخرین چیزی که دیدم یه آردی یشمی بود که داشت دور میشد، همش فکر میکردم که الان از خواب میپرم، الان بر میگرده و میگه بازم میشه یه کاری کرد، برمیگرده و یه راه حل بهم نشون میده که با انجامش میدونم که به نتیجه می رسیم، ولی رفت...

هرچی از دور نگاه کردم که برگرده و با دست بهم اشاره کنه که بیا هیچی ندیدم، یهو موندم وسط دوازده میلیون آدمی که داشتن با هم وز - وز میکردن و از کنار من رد می شدن، دوست داشتم حداقل بعضی هاشون مسخرم کنن ولی همینطوری میرفتن، دنیا داشت دور سرم میچرخید، درست مثل اینکه پرگار داشت دور سوزنش خط می کشید!

اشک داشت تو چشمم موج می زد، وقتی از صورتم سر خورد و رفت پایین حتی جون نداشتم که پاکش کنم، یخ کرده بودم، گلوم درد میکرد، میخواستم داد بزنم:" ...! " هیچ حرفی برای گفتن نداشتم، هیچی!

وقتی رسیدم خونه همه چیز پیش چشمم اومد، درست مثل مردن بود، تمام خاطره ها مثل یه نوار ویدئویی از جلوی چشمم رد شد تا اینکه آردی یشمی...

مردم...

وقتی داشتم می مردم خیلی چیزها میخواستم بگم، خیلی شعرا میخواستم بخونم، ولی حیف، مرگ هیچوقت به آدم نمیگه که کی میخوام بیاد دنبالت!

گیر کردم وسط آسمون و زمین، کاشکی زودتر سقوط میکردم، یا پرواز...!

فعلا که پروازها همه کنسل شده بودن، همه اونایی هم که پرواز می کردن اوور بودن، حتی واسه یه نفر هم جا نداشتن!

خونه خیلی سنگین بود، از در که تو اومدم نمیتونستم با هیچکس حرف بزنم، فقط یه کار کردم، رفتم...

اینقدر توی راه تو دلم داد زدم که گوشم کر شد، قدم میزدم، همینجور که راه میرفتم حرف میزدم:

" سلام، خوبی خدا؟ دمت گرم! من که حرفی ندارم بخدا، ولی یادش بخیر، همه چیز داشت خوب میشد، همه چیز داشت میافتاد رو غلتک، همه چیز داشت جفت و جور می شد، یادته خدا؟

تو که بد منو نمیخوای که، منم واسه همین هیچی نمی گم، هیچی..."

خیلی رفتم ولی نرسیدم، دیگه با هیچکس در مورد هیچی صحبت نکردم، خسته بودم، تشنه بودم، مرده بودم...

اون روز خیلی راه رفتم، خیلی شعر خوندم، خیلی فکر کردم... ولی یه کاری رو نمیتونستم نکنم، گریه کردم...

 

*پ.ن1:

تا اطلاع ثانوی تعطیل است

*پ.ن2:

لطفا هیچ توضیحی از من نخواهید