گوسفندنامه

نعمت
بوی جورابش داشت با فشار از لای در میومد تو. دیگه همه فهمیده بودن که خودشه.
اومد، با لگد شروع کرد به در زدن. طبق معمول یه دونه نوشابه شیشه ای زرد دستش گرفته بود و سرش رو مثل ... انداخت پایین و مستقیم رفت توی آشپزخونه.
دیگه هیچکس حال گفتن:" برو گمشو پاهاتو بشور!" رو نداشت. فقط همه منتظر بودن که یه اتفاقی بیافته تا از دست این موجود متحیر العقول راحت بشن.
دوباره رفت، دوتا تخم مرغی که خریده بود رو آبپز کرد و بدون نگرانی از عواقب خوردن این متاع فیل افکن بعد از کلی قر و قمیش یک کلمه جاری نمود:" بفرمایید!!!"
گفتن اینکه این کلمه از صد تا فحش خوار و مادر بد تره لازم نیست، اما همینکه بدونید ما 4 نفر آدم گرسنه با میانگین وزنی 90 کیلوگرم اگه با اون دوتا تخم مرغ آبپز و یک شیشه نوشابه میخواستیم شریک "نعمت" بشیم هیچی ازش نمیموند!

نعمت در سلف دانشگاه
اما بدترین روز زندگی من جایی رقم خورد که بعد از خروج از کلاس پیشم اومد و در حضور تعداد زیادی از دوستان از من پرسید:" اوس یعنی چی؟"
نمیدونم شما هم مثل من با شنیدن این سوال فکرتون به سمت کاراته رفت یا نه، ولی همینقدر بدونین که این دوست خوب و همخونه ای سابق ما منظورش "اسکول" بود که برای راحتی بیشتر گاهی "اوس" خطاب می شود!
اینکه من چطور به این آدم توضیح دادم تا بفهمه اصلا مهم نیست، مهم این بود که من در مقابل هر کس و ناکسی به این متهم شدم که نعمت رو به عنوان همخونه ای انتخاب کردم تا مسخرش کنم!!!!

نعمت در بدو تولد
سکانس دوم
ساعت از یک گذشته بود که به فکر شام افتادیم. (البته اون موقع هنوز حسین نژادی بانوی اول آشپزخانه با ما همخونه ای نشده بود!)
در این مواقع اولین چیزی که به ذهن ما میرسید نیمرو بود که در اغلب اوقات با نبود یکی از عناصر 4 گانه تخم مرغ، روغن، نان و "حس و حال" این برنامه کنسل میشد.
از 15 روز پیش یک کنسرو ماهی رو توی هفت سوراخ قایم کرده بودم تا در روز مبادا رو کنم و علاوه بر "کف بر" کردن سایرین خودم رو از مرگ نجات بدم.
بعد از یک ساعت جستجو متوجه شدم که این کنسرو نیست. به همین سادگی جان 4 نفر آدم زنده به مخاطره افتاده بود!!!!

من در اون شب
بعد از اینکه تک تک همخونه ای ها رو در اتاق مورد بازجویی قرار داده بودیم شیر خفته از خواب بیدار شد و با یک جمله 2 کلمه ای(تکرار میکنم فقط دو کلمه!) آنهم از زیر پتو نجابت نوامیس تک تک دوستان رو به چالشی سخت کشید:" من انداختمش!!!!!"
هیچکس جرات پرسیدن "چرا" رو نداشت، همه مات و مبهوت به ساعات آینده شب فکر میکردند.
نمیدونم چه اتفاقی افتاد، اما حدس میزنم که این یک مرتبه رو اشتباها از روی نگاه ما فهمید که باید توضیح بدهد. گرچه گرسنگی داشت معده ما رو مورد تجاوز قرار میداد، اما از اینکه نعمت هم مثل بقیه از نعمت فهمیدن برخوردار شده خوشحال بودیم!
خلاصه؛ با نگاهی عاقل اندر الاغ فرمودند:" خوب چیه؟ زیر کابینت افتاده بود. میخواستم یه سوسک بکشم که دیدمش. فکر کردم مال مستاجر قبلیه که مونده! اگه میخواستینش ورش میداشتین!"

پرتره نعمت

نعمت در حال برف بازی

نعمت در حال بحث با استاد
هنوز که هنوزه نمیدونم چرا اونشب نزدمش، شاید به خاطر نگاه احمقانش بود. چون هروقت میخواست زیر و رو بکشه رنگش میشد لبو!
*پی نوشت:
حالا فهمیدین چرا این اسم و این عکس رو گذاشتم؟