اون روز تلوزیون داشت یه فیلم در رابطه با مناطق پاکسازی نشده از مین های زمان جنگ نشون میداد. مستندی که بیشتر از هر چیزی نشون میداد که هنوز جنگ تموم نشده.

 

 

بچه هایی که در همین نزدیکی ها بدون هیچ گناهی قربانی جنگ بزرگترهایی شده و میشن که ندیدنشون، اسمشون رو نشنیدن و حتی انگیزشون از جنگ رو درک نمیکنن!

اما جالتر از همه پسری بود که با خونسردی و لبخند تلخی که حتی میشد ازش بوی رضایت رو شنید جلوی دوربین ظاهر شد و با همون لحن روستایی خاطره از دست دادن حرکت دست و پا و بیناییش رو تعریف میکرد:" داشتم با پسر برادرم میومدیم، میخواستیم بریم اونطرف(با دست خونه هایی که در نزدیکی محل بود رو نشون داد)، داشتیم با هم با پا میرفتیم که پسر برادرم اسمش مجتبی ست، پاش رفت روی مین و من هم بدون اینکه چیزی بفهمم روی هوا بلند شدم و ده-پونزده متر اونطرفتر افتادم. بعد از ده روز توی بیمارستان به هوش اومدم... مجتبی شهید شد... کاش من به جاش شهید میشدم."

جالب بود، حتی یه لحظه هم خندش قطع نمیشد:" حالا وقتی میخوام از اینجا رد شم از جاده خاکی اونطرف میرم. کلی دور میزنم که دوباره اینجا رو نبینم..."

وقتی مجری برنامه از این پسر مهرانی پرسید که اگه بازم جنگ بشه چیکار میکنی خیلی راحت جواب داد:" من بچه مرزم. حتما میرم... اگه به میدون مین برسم فرار میکنم."

وقتی ازش پرسیدن که جنگ و مین با هم هستن جواب خیلی جالبی داد:" من هفتاد و پنج درصد این جونم رو دادم. بقیش که چیزی نیست."

خیلی عجیب بود، اینقدر ساده از مین و مرگ و جون و خون صحبت میکردن که انگار نه انگار که توی شهری به اسم تهران مردمش ماهی یک بار چکاپ کامل میکنن، از مغازه هایی که یه مقدار کثیف باشه غذا نمیخورن و با شنیدن خبر سقوط هواپیما توی برمه دیگه سوار هواپیما نمیشن!

چیزای جالبی دیدم. پسری که با کشیدن یک "نخ" دستش رو از دست داده بود یا اینکه کودکی داشت با خمپاره عمل نکرده بازی میکرد!

خیلی دور نبود. همین نزدیکی ها، همین دور و اطراف، همین ایران خودمون، همینجایی که میگن جنگ خیلی وقته که تموم شده!