قزوین نامه

این هم از فواید رفاقت با اهل روابط عمومیه که هر وقت اراده کنن آدم رو گوزپیچ معرفت میکنن و به بدترین جا های دنیا حتی قزوین میبرن!
مهمترین اتفاق چند روز اخیر سفر پر خیر و برکت اهالی ورزشی نویس به بلاد مبارک و میمون "قزوین" بود. اتفاقی که به مناسبت رقابتهای وزنه برداری قهرمانی کشور در این شهر دوستداشتنی اما مخوف رخ داد. این رویداد در حالی روی میداد که ما تازه از اراک رسیده بودیم و باید شبانه با عبور از اماکن دیدنی شهر کودک پرور قزوین از جمله فلکه "غریب کش" به هتلی که معلوم نبود چه کسی در آن انتظار ما را می کشد می رسیدیم.
گفتنش ساده است ولی انجام این کار از هر کسی بر نمیاد. بالاخره با هزار سختی و مشقت حوالی ساعت 12 به محل رسیدیم. در ورودی هتل راهرویی بود که به هیچ جا وصل نبود و توهم تله را در ذهن هر کسی تداعی می کرد. به هر ترتیبی بود با هزار التماس به سبیل بلند هادی پانزوان متوسل شدیم و به سلامت به اتاق رسیدیم.
البته مهمان نسبتا محترمی هم ما رو همراهی می کرد که در اولین برخورد میشد فهمید که دنبال دو سه تا نمره 10 این خطرات رو به جون خریده!
من شجاع ترین مرد ایرانم
خداوکیلی کسی که 12 شب توی یه کوچه بن بست در مرکز شهر قزوین لخت بشه و لباس عوض کنه شجاع نیست؟
من با افتخار دست به این کار زدم و البته فیلم این کار متحیر العقول هم موجود است.
البته از حق نگذریم توهم صدای پای ملت "مهمان نواز" قزوین تا ساعت ها تو گوشم موند. هنوزم میترسم که نشونم کرده باشند!
نه تو عکاس میشی و نه ما وزنه بردار
بعد از برگزاری مسابقات روز دوم ما که کلی دچار جو زدگی شده بودیم به اتاق تمرین رفتیم و برای اولین حرکت دوضرب عمرمون وزنه 90 کیلویی رو به نیت روزنامه نود درخواست کردیم. هنوز وزنه روی سینه ما ننشسته بود که همزمان با صدای دوربین استاد "علی کاوه" زانوی چپ ما صدایی کرد و ما هم وزنه رو رها کردیم و از دور مسابقات کنار رفتیم.
البته ماجرا به همینجا ختم نشد و ما به سالن اصلی عزیمت نمودیم و با وزنه بی صاحب 157 کیلویی روبرو شدیم. جو بر ما غلبه کرد و به دلیل همنشینی یکسال و نیمه با برادران پاورلیفتر اقدام به مهار وزنه در حرکت "ددلیفت" یا همون لیفت مرده کردیم.
در حرکت اول این وزنه بود که مغلوب ما شد اما عکاسی ضعیف محمود عبداللهی باعث شد که برای حرکت دوم هم با همین بدن سرد و نا آماده به همین رکورد مجددا حمله کنیم. البته این بار از هدایت مربی کارکشته ای به نام علی کاوه هم بهره میبردیم. یه مقدار گچ، دو تا چک و یه پس گردنی به رسم وزنه برداران پیش از آغاز مسابقه، تمرکز پشت وزنه و یک فشار قوی و آآآآآآآآخخخخخخخ... کمرم!
هنوزم که یادش می افتم کمرم درد میگیره!
در نهایت این که ما با کمر درد، درد زانو، آرنج، لگن و گردن به هتل برگشتیم و حتی با دوش آبگرم هم کار راه نیافتاد. خلاصه الان که مینویسم از زور کمردرد بیدارم. نتیجه اینکه نه این محمود عکاس میشه و نه ما وزنه بردار!
بابا ماشاز
من تو زندگیم بعد از بابام، مادرم، نون خامه ای و خورشت کرفس ماساژ رو بیشتر از بقیه چیزا دوست دارم، بخصوص ماشاز ببخشید ماساژ ژاپنی آقای ذبیحی رو!
خدا امواتشو بیامرزه یه جوری ماساژ داد که انگار یه خاور تریاک کشیده باشی! همچین نعشه میکنه که اوووووووووه، برو فضا!
البته این فضا نوردی با خروپف تایم آبادی کوچک تعطیلات میشه! گوش کن:
تولدت مبارک
اتفاق مهم دیگه ای که تو این هفته افتاد تولد مسافر کوچولو بود. مسافر کوچولو وبلاگ دار شد تا از این به بعد به جمع ما ها بپیونده و پا به پای بهترینها بنویسه، حتی بهتر از خیلیا! البته چون وبلاگش مراحل آزمایشی خودشو طی میکنه فعلا ترجیح داده تا کسی به آدرسش دسترسی نداشته باشه. ضمن اینکه قدم نو رسیده رو تبریک میگیم بعدا از طریق همین تریبون آدرسش رو به همه علما و الفضلا اعلام مینماییم.
تولدت مبارک کوچولو
البته این از قلم نیافته که آقازاده باباته!